تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !
 
آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید
 
آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید
 
آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید
 
هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید
 
یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید
 
یادم نرفته است که لبهای قرمزت
خون
چکّه
چکّه
چکّه
شد از چاقویم چکید !
 
من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید
 
من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !
¨
آ‌ب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام !  زن لاغر سپید !
 
آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟
 
حامد ابراهیم پور

 

دکلمه این شعر زیبا با صدای رضا پیر بادیان در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -7, | بازديد : 522

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

مقدر است بماني و زندگي بکني

*
سپرده بود به آوارگي عنانش را
غريبه اي که نمي ­گفت داستانش را
کلافه بود، به سيگار آخرش پک زد
و بعد خم شد و پُر کرد استکانش را
شراب کهنه جوشيده در رگش جوشيد
و شعله ­ور شد و سوزاند استخوانش را
-زياده مِي نخوري؛ شهر پاسبان دارد
-که مرده ­شو ببرد شهر و پاسبانش را!
(نگاه صاحب ميخانه بي­ تفاوت شد
اگرچه زير نظر داشت ميهمانش را):
 
غريبه جاي رد تازيانه­ اش مي ­سوخت
غريبه حال بدي داشت، شانه ­اش مي ­سوخت
به مرغ گمشده پَرشکسته ­اي مي ­ماند
که پيش چشمانش آشيانه ­اش مي­ سوخت
 
به رود خشک، به سرو خميده­ اي مي ­ماند
به گنگ بي­ خبر خواب ­ديده­ اي مي ­ماند
غرور زخمي را سمت ماه تف مي­ کرد
به گرگ بسته دندان­ کشيده­ اي مي ماند
 
دوباره دستانش را دراز کرد، نشد
تمامي شب راز و نياز کرد، نشد
دوباره گمشده­ اش را ازآسمان مي­ خواست
گلايه کرد نشد، اعتراض کرد، نشد!
 
غريبه خاطره روشني به ياد نداشت
ميان تقويمش صفحه­ هاي شاد نداشت
تمام عمر در اين شهر زندگي مي­ کرد
تمام عمر به اين شهر اعتماد نداشت
 
ستاره ­اي شد و از دست آسمان افتاد
پرنده­ اي شد و گم کرد آشيانش را
-دوباره پُر کن؛ (ميخانه­ چي نگاهش کرد)
نديد اما لبخند ناگهانش را
بلند شد، وسط شعر چهارپايه گذاشت
و حلقه کرد به اين بيت ريسمانش را
صداي راوي در پيچ داستان گم شد
کلافه تر شد ... گم کرد قهرمانش را
-دوباره پُر کن؛  نوشيد، تا سحر نوشيد
و نيمه ­کاره رها کرد داستانش را

 

 

حامد ابراهيم ­پور

http://asheghanehaye-halghaviz.persianblog.ir/tag/13-%D8%AD%D8%A7

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -7, | بازديد : 681

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

بوي عشق
کاري نمي­شود کرد.
شايد بهتر بود سايه دستهاي تو را قرض مي­گرفتم

تا شبها از تاريکي ترسم نگيرد،
اما کاري نمي ­شود کرد.
سرم درد دارد.
سينه ­ام درد دارد.
سايه ­ام درد دارد.
تو را ترک کرده­ ام؛
ترک کردن هميشه درد دارد.
بگذار دلم را بيندازم دور؛
 بوي عشق تو را مي ­دهد.

 


حامد ابراهيم پور

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 382

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

تند باد


‏وا مي کني تا دکمه ی پيراهنت را
 ماهي شده ‏طي می کنم تنگ تنت را
 باغ بهاری تند بادم، دوست دارم
امشب بچينم غنچه ي آويشنت را
‏در تورم افتادی و مي خواهم ببينم
‏ترسيدنت، چرخيدنت، رقصيدنت را
.بوي تنت، زن بودنت را دوست دار م
با يبچ وتا‏ب پیکر مرد افکنت را
*
‏دستان من در انجماد خاک خشکيد
 اما نصيب باد کردی دامنت را
‏آخر غزال چشم هات از بيم گرگين
بيرون نياوردند از چه بيژنت را
‏بايد هزاران شام دلتنگي بيايد
‏تا بگذرانی روزهای  بی منت را..
 

 

حامد ابراهيم پور
دروغ هاي مقدس 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 715

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

بي من
از عينکي که تو را به سرت،

از کتي که تو را به تنت،

از کيفي که تو را به اداره ات

و از تختخوابي که تو را به شناسنامه ات سنجاق کرده است،

بدت مي آيد.

باد که مي وزد،

مي روي لب پنجره،

خودت را تکان مي دهي.

چشمها قرمز،

گونه ­ها زرد،

لبها کبود؛

صورتت پرچم کشوري ست که سرود ملي اش را از ياد برده است.

 

حامد ابراهيم پور

http://asheghanehaye-halghaviz.persianblog.ir/tag/13-%D8%AD%D8%A7%

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 457

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


(1)

 سال خطر، سال سياهي، سال بمباران!
سال هزاروسيصد و پنجاه و نه ! تهران!

سالي که يک زن در تقلاهاي تن زاييد
سالي که من را يک نفر روي لجن زاييد

از ابتدا افسوس بخت باژگون خوردن
از سينه ي مادر به جاي شير خون خوردن

در جستجوي لقمه اي نان دربه در بودن
دلواپس دلواپسي هاي پدر بودن

سال فرار از وحشت اين کوچه ي بن بست
سال مواظب باش مادر! شهر ناامن است!

سال صداي مردن پروانه‌اي در مشت
سال صداي پاي مردي خواهرم را کشت

سال بلندي‌هاي مهران... سال خمپاره
سال النگو... گوشواره... دامن پاره

سال - بيفشانيد در اروند خاکم را
سال - بده به مادرم کاکو پلاکم را

سال نشستن روي دوش تخت بي‌پايه
با بمب‌ها بازي کنار نعش همسايه

سال رها بر خون فرزندان آدم ،شهر
سال خطر... سال مصيبت... سال خرمشهر


(2)

 سال شروع تازه‌ي اين سرگذشت ايران
سال هزار و سيصد و هفتاد و هشت! ايران!

اين که جدال ناگزير خير و شر باشي
ديوانه باشي، دردسر باشي، پسر باشي

اين که نبندي چشم‌هاي نيمه بازت را
با شک خيامي بشويي جانمازت را

تکرار بي فرجام رنجي مستمر بودن
با شعر گفتن مايه ي شرم پدر بودن

شوق دوباره خواندن بيگانه و قصر و
شب گردي اطراف ميدان وليعصر و

ديوانگي در اين خيابان، آن خيابان... بعد
عاشق شدن در ظهر دانشگاه تهران بعد

تنها شدن در کوچه ي تاريک بن بست و
بوسيدن و ديوانگي هايي ازين دست و

ياغي شدن، يکباره بال و پر درآوردن
از رازهاي مبهم تن سر درآوردن

لبريز طعم سيب ممنوع بدن بودن
ديوانه ي ديوانه بازي هاي زن بودن...

¨

سال خيابان‌هاي آتش،سال اشک‌آور
سال کبوتر پر، پدر پر،هم کلاسي پر

هرروز صد سيلي ز دست تازه اي خوردن
هرروز، هرساعت، شکست تازه‌اي خوردن

درگرگ و ميش لحظه‌هايي شوم کز کردن
درضربه‌هاي خوني باتوم کز کردن

سال طپيدن‌هاي آخر،سال حسرت...آه
سال غم جانکاه، سال کوي دانشگاه....


(3)

سال عفن...سال سياهي...سال گُه! تهران !
سال هزار و سيصد و هشتاد و نه! تهران!

تنها شدن... با اضطراب و درد خوابيدن
با چشم‌هاي يک سگ ولگرد خوابيدن

هر نيمه شب تنها نشستن زير باران تا
شعر جديدي جان بگيرد در خيابان تا

جاني بگيري... رنگ و روي رفته‌ات باشد
شعر جديدت آبروي رفته‌ات باشد

اين که ببيني سايه‌ات روي زمين مرده
ترسيده‌اي و چشم‌هايت را ملخ خورده

اين که ببيني در دهان شير خوابيدي
در تخت خواب هشت پايي پير خوابيدي

طاعون بگيري در طي صد سال تنهايي
در صفحه هاي دفتر شعر هيولايي –

غمگين! که پشت اخمهايت قايمش کردي
لرزيدي و در زخم‌هايت قايمش کردي

اين که نفس‌هاي فلوت مرده‌اي باشي
چشمان خيس عنکبوت مرده‌اي باشي

خود را جويدن در دهان بستري خالي
مثل خودارضايي خرچنگ ميانسالي

که از سقوط سايه‌اش در آب مي‌ترسد
مي‌خوابد و در خواب هم از خواب مي‌ترسد

اين که بيازاري خودت را... اين که بد باشي
که راه هاي کشتن خود را بلد باشي...

سال چقدر اين شهر يک خورشيد کم دارد
سال هوا را تيره مي‌دارد! نمي‌بارد!

سال هزارم از حيات امپراطوري
سال سقوط مرتضي... سال غم پوري...

 


از : حامد ابراهيم پور

http://nice-poem.persianblog.ir/tag/%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF_%


     

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 407

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

دریا نورد

در بندر نگاه تو پهلو گرفته است
‏کشتي من به غرق شدن خو گرفته است
 لبهات را اگر که گزيدم تّرّش مشو
‏زنبور بوسه ام ره کندو گرفته است
*
 ‏اين روزها دهان مرا ترش می کنند
‏آن سيب ها که مزه ی ليمو گرفته است
 دربارگاه عدل خدا تاب می خورند
‏آن تيغ ها که شکل  ترازو  گرفته است
*
‏ديگر به صيد کردن راسو نمي رود
‏امشب عقاب پبر پرستو گرفته است
سگ ماهيان حوضچه باور نمي کنند
دريانورد قصه ي ما قو گرفته است

 

 

حامد ابراهيم پور
دروغ هاي مقدس 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 420

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

به هزار دليل دوستت دارم
آخرينش مي‌تواند

کيفِ کوچکت باشد
باز شده در جويِ آب

يا وقتي که
گرفته بودي پيشاني‌ات را

 لبخند مي‌زدي...
آخرينش مي‌تواند

اولين بوسه‌ي مان باشد
در آسانسور دانشگاه

يا همين تخمه شکستنِ يواشکي
تويِ سينما.

به هزار دليل دوستت دارم
آخرينش مي‌تواند دست‌هايت باشد

رويِ صورتِ من
تا خدا و ابليس

اشک‌هايم را نبينند!
يا روزي که

در ميدانِ ولي‌عصر
زمزمه کردي در گوشم:

قرار نيست هيچ‌کس بيايد...
به هزار دليل دوستت دارم

آخرينش مي‌تواند
سرفه نکردنت باشد رويِ سيگارهايِ من

مي‌تواند
ناشيانه آشپزي کردنت باشد

ناشيانه عشق بازي کردنت
به هزار دليل دوستت دارم

آخرينش مي‌تواند
لنگه کفشِ خوني‌ات باشد

رويِ پياده رو
وقتي تن‌ات را

رويِ  دست مي‌بردند.
مي‌تواند حسرتِ گيسوانت باشد

برايِ بوسيدنِ آفتاب
وقتي با روسري خاکت کردند!

 


 حامد ابراهيم پور

http://nice-poem.persianblog.ir/tag/%D8%AD%D8%A7%

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 513

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


صداي پاي تو در گوش کوچه ها جاري ست
و گريه  آخـــــــــــر اين ماجراي تکراري ست

نه شب شده ست ـ که مهتاب بيش و کم بزند ـ
نه قصّــــه است ـ که بــــاران به صورتــــم بزند ! ـ

زمان به سر نرسيده ، زمين به هم نشده
و هيچ چيز از اين روزگـــــــــــــار کم نشده !

همان که بــــــــود : همان تکّه سنگ گرد مذّاب
همين که هست : همين آسمان و جنگل و آب !

ببين که تيغ تو بر استخوان نخورده عزيز
ببين که رفتي و دنيا تکــان نخورده عزيز  !

فقط دو سايه ي بي دست و پا ، دو عابر کور
دو تا غريبه ي تنها ، دو تا مسافر کــــــــــــور !

دو مرغ خيس ، دو تا کفتر پرانده شده
همين دو آدمک از بهشت رانده شده  !

گذشته جمع شده  ، چرک کرده در سر من
گذشته پُــــــــــر شده در پاره هاي دفتر من

کسي نيامد از اين درد کور کــــم بکند
و شعر . . . شعر نيامد که راحتم بکند  !

کسي نيامد از آن اتّفاق دم بزند
برهنه روي غزلهاي من قدم بزند

نشد ستـــاره ي شبهاي آشيانه شوي
خدا نخواست که بانوي اين ترانه شوي

عقيم شد گــــــــــل صد آرزوي کوچک من
براي عشق کمي دير شد ، عروسک من  !

در اين کـــوير اميدي  به قد کشيدن نيست
قفس شکست ، ولي فرصت پريدن نيست

براي بال و پرم ارتفاع روز کــــــم است
براي رفتن من آسمان هنوز کم است !

تو لا اقل بزن و دور شو ، به خاطر من !
برو ! سفر به سلامت ، برو مسافر من

 نگو زمين به هم آمد ، زمانمان گم شد
هوا سياه شد و آسمانمان گـــــــم شد

نگو کــــه رفتن پايان ماجراست رفيق
خدا بزرگ تر از دردهاي ماست رفيق !

فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود
شب از سماجت اين آفتاب خسته شود

به حرف دور و برت گوش مي کني گل يخ
مرا دوباره فراموش مي کني ، گـــــل يخ !

دوباره سرخ ، دوباره سپيد خواهي شد
و قهرمان رمــــــاني جديد خواهي شد !

دو گـــونه سرخ تر از روز پيش خواهي کرد
به روي دوش دو گيسو پريش خواهي کرد

دوباره بوي حضورت ، دوباره بوي تنت
تپيدن دو کبوتر به زيـــــــــــر پيرهنت  !

دوباره خنده ي معصوم سر سري گل من
و حرفهاي قشنگي کـــــــه از بري گل من  !

دوباره وسوسه ي داغ باده اي ديگر
براي آمدن شــــــــــــاهزاده اي ديگر

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است
بخند ! خنده ات از ديگران قشنگ تــــــــــر است !

ببين هنوز دهان هـــزار خنده تويي
بخند ! آخر اين داستان برنده تويي

به خود نگير  اگر شعر دلپسند نبود
مـــــــرا ببخش اگر مثنوي بلند نبود !

نگير خرده بر اين بيت هاي سر در گــــم
که بي تو شاعر خوبي نمي شوم خانم  !

دوباره قلب من و وسعت غمي که نگو
مـن و خيــال شما و جهنّمي که نگو

و داغ خاطره ها تا هميشه بر تن من
گنـــــــاه با تو نبودن فقط به گردن من

 

 

حامد ابراهيم پور

http://asru.blogfa.com/cat-6.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 453

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


مونيخ ، ونيز ، کراچي ، دوشنبه ، دهليِ نو
غــــــــروب ابري پاريس ، متروي توکيــــــــو

فقط خودش باشد ، اهل هر کجايي شد
چــه فرق دارد برلين ، دمشق يا ورشو ؟

چه فرق مي کند اصلا چه رنگ مي پوشد
چــــه فرق دارد با ساري است يا کيمـونـو

قدم قدم دنيا را پياده طـــي کردي
به اين اميد که يک روز نيم ديگرِ تو

تــو را بيابد و يک پازل دقيق شويد
و آسمان را خورشيد پر کند از نو...

قرارتان دور از چشم گزمه هاي سويل
و پنـــج عصـــــــر سر قتلـــگاهِ فدريکو

قرارتان باشد باز هـــم بِکِت خواندن
و قهوه خوردن در نيم روز کافه گودو

دوباره زمزمـه ي بازگشت آلمودوار
چهارصد ضربه روي سينه­ي تروفو

قرارتان همـــــه ي عمر سينما رفتن :
بوگارت ، برتون ، ردفورد ، مرلين مونرو

قرارتان همه ي روز سينما ماندن :
ريو براوو ، عصر جديد ، سـرپيـــکو

تمام شب سيگار و کتـــاب ، همراه
صداي ناظري از چشم روشن راديو

تهوعي ابدي در دل سيمون دوبُوار
شکوه لذت در اعتراف هاي روسو

و حفظ کردن يک شعر ، بعدِ هر بوسه
چــــه فرق دارد اول قصيده يا هايکو ؟

چقدر زندگـي عاشقانه اي داريد !
تمام عمر فقط رقص باشد و پيانو

چه قدر زندگيِ .... بعد مي پري از خواب !
تويي و پاکت خالــي و شيشه هاي ولو ...

تو هيچ وقت به شيرين نمي رسي مجنون !
تو هيچ وقت به ليلـــي نمي رســي رومئو !

براي داشتنش  شهر ، شهر جنگيدي
تمــــــام عمرت بيــروت ، بصره و کوزُوو

دلت گرفته ازين قصه هاي عامه پسند
تمــــام دنيا سگ دانـــــيِ تارانتيـــــــنو

و آخرين سفرت هجو زندگــي باشد :
غروبِ مرده ي پاريس ، آخرين تانگو ...

وجب ، وجب دنيــــــا را پياده طـــي کردي
قدم ، قدم دنيا را ... بس است مارکوپولو !

 


حامد ابراهيم پور

http://asru.blogfa.com/cat-6.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -6, | بازديد : 511

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد