تبلیغات اینترنتیclose
تنهايي من رنگ غمگين خودش را داشت( حامد ابراهیم پور )
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


تنهايي من رنگ غمگين خودش را داشت
يک جور ديگر بود، آيين خودش را داشت

تنهايي من بوي رفتن ، طعم مردن بود
تنهايي ام ردّ طنابي دور گردن بود

بعضي زمانها پا زمين ميکوفت، لج ميکرد
وقت نوشتن دستهايم را فلج ميکرد

بعضي مواقع دردسر ميشد، زيادي بود
بعضي مواقع يک سکوت غيرعادي بود

در سينه مثل نامه اي تاخورده مي خوابيد
تنهايي من با زناني مرده مي خوابيد

تنهاتر از تنهايي يک شهر سنگي بود
غمگين تر از اعدام يک مجروح جنگي بود

گاهي شبيه تنگِ بي ماهي کدر ميشد
گاهي مواقع در خيابان منفجر ميشد

گاهي شبيه مرگ يک سرباز عاصي بود
گاهي فقط آرامش تير خلاصي بود

گاهي شبيه بره ي ترسيده اي مي شد
يا خاطرات گرگ باران ديده اي مي شد

هربار چون آيينه اي در روبرويم بود
هربار مثل استخواني در گلويم بود

گاهي مواقع داخل يخچال مي خوابيد !
بعضي زمانها پشت هم يک سال مي خوابيد!

گاهي شکار سايه ي بي حرکتي مي رفت
گاهي به جنگ آسياب خلوتي مي رفت

گاهي مواقع ريش ميزد، ادکلن ميزد
در پيش يک مهمان فرضي، پاپيون ميزد!

به زخمهايم گوش ميکرد و نظر ميداد
از مکث صاحبخانه پشت در خبر ميداد

گاهي مواقع بچه ميشد، کار بد ميکرد
هي فحش ميداد و دهانم را لگد ميکرد

گاهي فقط يک سايه ي بي رنگ و لرزان بود
مانند دود تلخ يک سيگار ارزان بود

بعضي مواقع يک سلاح آتشين مي شد
بعضي زمانها در دلم ميدان مين مي شد

مانند مويي داخل ليوان آبم بود
مانند نعشي زنده روي تختخوابم بود

هردفعه در حمام چشمم را کفي مي کرد
ديوانه ميشد، بحثهاي فلسفي مي کرد

گاهي مواقع زير تختم سايه اي ميشد
يا بي اجازه عاشق همسايه اي ميشد

بعضي مواقع مثل يک کبريتِ روشن بود
مانند يک چاقوي ضامن دار در من بود

مانند سمي توي خونم منتشر مي شد
چون گاز اشک آور درونم منتشر مي شد

در گوش من از گريه ي افسرده اي مي گفت
از غصه هاي جن مادر مرده اي مي گفت

هربار در خاکستر سيگار من پر بود
چون سکه توي جيب کت شلوار من پر بود

بعضي مواقع مست مي شد، بد دهن مي شد
توي صف نان عاشق يک پيرزن مي شد!

به عابران هي ناسزا مي گفت و چک ميخورد
از بچه هاي کوچه ي پشتي کتک ميخورد ...
**
گاهي اميدي، شانه اي، سنگ صبوري بود
گاهي سکوتِ خودکشي بوف کوري بود

تنهايي من تيغ سرخي توي حمام است
تنهايي من زخمِ شعري بي سرانجام است

تنهايي ام در هاي و هوي کوچه ها گم نيست
تنهايي من مثل تنهايي مردم نيست ...

 

 

حامد ابراهیم پور

از مجموعه شعر"آلن دلون لاغر مي شد و کتک مي خورد

انتشارات فصل پنجم-1391

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 368