تبلیغات اینترنتیclose
مقدر است بماني و زندگي بکني( حامد ابراهیم پور )
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

مقدر است بماني و زندگي بکني

*
سپرده بود به آوارگي عنانش را
غريبه اي که نمي ­گفت داستانش را
کلافه بود، به سيگار آخرش پک زد
و بعد خم شد و پُر کرد استکانش را
شراب کهنه جوشيده در رگش جوشيد
و شعله ­ور شد و سوزاند استخوانش را
-زياده مِي نخوري؛ شهر پاسبان دارد
-که مرده ­شو ببرد شهر و پاسبانش را!
(نگاه صاحب ميخانه بي­ تفاوت شد
اگرچه زير نظر داشت ميهمانش را):
 
غريبه جاي رد تازيانه­ اش مي ­سوخت
غريبه حال بدي داشت، شانه ­اش مي ­سوخت
به مرغ گمشده پَرشکسته ­اي مي ­ماند
که پيش چشمانش آشيانه ­اش مي­ سوخت
 
به رود خشک، به سرو خميده­ اي مي ­ماند
به گنگ بي­ خبر خواب ­ديده­ اي مي ­ماند
غرور زخمي را سمت ماه تف مي­ کرد
به گرگ بسته دندان­ کشيده­ اي مي ماند
 
دوباره دستانش را دراز کرد، نشد
تمامي شب راز و نياز کرد، نشد
دوباره گمشده­ اش را ازآسمان مي­ خواست
گلايه کرد نشد، اعتراض کرد، نشد!
 
غريبه خاطره روشني به ياد نداشت
ميان تقويمش صفحه­ هاي شاد نداشت
تمام عمر در اين شهر زندگي مي­ کرد
تمام عمر به اين شهر اعتماد نداشت
 
ستاره ­اي شد و از دست آسمان افتاد
پرنده­ اي شد و گم کرد آشيانش را
-دوباره پُر کن؛ (ميخانه­ چي نگاهش کرد)
نديد اما لبخند ناگهانش را
بلند شد، وسط شعر چهارپايه گذاشت
و حلقه کرد به اين بيت ريسمانش را
صداي راوي در پيچ داستان گم شد
کلافه تر شد ... گم کرد قهرمانش را
-دوباره پُر کن؛  نوشيد، تا سحر نوشيد
و نيمه ­کاره رها کرد داستانش را

 

 

حامد ابراهيم ­پور

http://asheghanehaye-halghaviz.persianblog.ir/tag/13-%D8%AD%D8%A7

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -7, | بازديد : 668