تبلیغات اینترنتیclose
به جستجوي تن روشنت ، به کشف تن ات(حامد ابراهيم پور)
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

دو اپيزود زخم

*

(يک ) اوديسه :

*

به جستجوي تن روشنت ، به کشف تن ات

به احتمال حضــورت ، به دوست داشتن ات

به زندگي – هرجايي که خانه مان جا شد-

به دوست داشتن ات-هــــرکجاي دنيا شد-

به زندگي در دنياي بي خزان، بي ظلم

به دوست داشتن ات در بهار استکهلم

به عاشق تــو شدن درهزار سمت جهان

به دوست داشتن ات در مونيخ ، درتهران

به رازهاي بزرگت، به شرم دختري ات

به آفتاب –که خوابيده زير روسري ات-

به دخترانگي ات –هرکجاي اين رويا-

به رنگ چشمانت در غروب ويرجينيا

سقوط آغوشــــم در نبرد تن به تن ات

دو تا ستاره که گل داده زير پيرهن ات

به شوق سنگ شدن – هرکجاي اين دنيا-

بـــه برق چشمانت روي صـــورت مدوسا !

به دوردست پريدن، به زندگي،به سفر

بــــه دوست داشتن خاطرات يکديگر :

به سينما تِک پاريس...پشت هم ،هرسانس

تـــــو را کشيدن در عصــر نيلــي فلــــورانس

بــه ديدنِ روزي –روزگاري آمريکا

گرفتن دزدان دوچرخه ي دسيکا

به کينسکي شدن ات در تن تکيده ي تِس

پولانسکي شدنـــم روي دشنـــه ي مکبث

به روي صندليِ پاشکسته بند شدن

بـــه احتــــرام کيارستمي بلند شدن

به شعر برتولوچــــي روي آخرين تانگو

به زخم هاي لارا روي سينه ي ژيواگو

فرار کردن از روزهـــاي هرجايي

به پر کشيدن روي کلاغ بيضايي

به پـــر کشيدن در هفت آسمان جديد

طلسم بال تو در سمفوني قوي سفيد

به بالـه رقصيدن روي پنجـــه ي اپرا

به شعر خواندن تو در گلوي دزدمونا

به راه رفتن در نقشه هــا بدون لباس

به راه رفتن در جاده ي پاريس تگزاس

به راه رفتن از شانگ هـــاي تا تهران

به راه رفتنمان بي بليط ، بي چمدان

مرور کردن رنـــــج مسافـــــران زميـــــن

به دوره کردن مارکز،همينگوي،پوشکين

به پنج عصر شدن...رقص سرخ دامن تو

به چتـــر دامن تــــو روي خون ايگناسيو

بهشت و نيم نفس روي جاده ي فليني

به پلــــه ي اودِسا در غـــروب استاليني

به چشمهاي تو در دوربين کاستاريکا

به دستهاي تــو در بــوم قرمز فريدا...

به زندگي را درچشم هات حل کردن

تو را تــه همه ي کوچه ها بغل کردن

تو را بغل کردن ...بي هراس، بي کابوس

تو را بغـــــل کردن... در قطار...در اتوبوس

به عاشق تو شدن  در هرات ، در منجيل

تـــو را  بغــــل کردن  در بنــــــادر برزيــــل

به عاشق تو شدن در عراق ، در فيليپين

تــــو را بغــــل کردن زيـــر تيغه ي گيوتين

به عاشق تو شدن در دقايق آخر

تو را بغل کردن روي مين ضد نفر

به عاشق تو شدن در هزارتوي جهان

تو را بغل کردن در دمشق، در واتيکان

به عاشق تو شدن در تن دو پاره ي نيل

تو را بغل کردن  در زبـــــور ، در انجيـــل

به عاشق تو شدن در غروب هاي سياه

تـــو را بغــــل کردن در حيــــاط دانشگاه

*

به ببر و کوچه ي بن بست فکر مي کردم

بـــه چيزهايي ازين دست فکر ميکردم....

******

(اپيزود دوم ) پرومته :

*

به زندگي در چشمان کرم خورده ي من

بـــه گريه کــردن مادربزرگ مــرده ي من

به آب رفتن مادر بــزرگ در فنجـــان

به خانه اي کوچک در حوالي اتوبان

به هضم خانه يمان در دهان اقيانوس

به گريــــه کردن مادربزرگ در اتـوبوس

به نفت خشک شده در پياز...در املت

به گريــــه کردن مـــــادربزرگ در توالت

به زندگــي کردن با برنـــج، با کفگير

به گريه کردن مادربزرگ درصف شير

به گريه کردن در طشت رخت،در ليوان

به درد و دل کـردن با سرنگ،با سرطان

به ربٌناهاي بي تنيجه توي قنوت

به گريه کردن مادربزرگ در تابوت

به رنج کودکي اش،عقده هاي بدخيم اش

به عکس خالــي در آگهـــي ترحيــــم اش

زنـــي کــه آمد و با نصف دوم ديه رفت

زني که زاييد و با دو سکه مهريه رفت

زني که مثل لباس نَشُسته تن مي شد

زني کــــه با شوخي مادر وطن مي شد

زنـــي کـــه در سبد قرمز جهـــان گــــم بود

زني که سيب نمي شد، زني که گندم بود

زني که تنها ميشد ، زني که طاقت داشت

بـــــه گريه کردن درنــــور مــاه عادت داشت

زنـــي کــــه نان از دستـان ديگري مي خورد

زني که قرآن مي خواند و توسري مي خورد

زني که با هر زاييدنش کفن مي شد

زني که از اول زن نبــود، زن مي شد

زني که لاغر مي شد، زني که پوست نداشت

زنــي کـــه چشمانش را زياد دوست نداشت...

.

به من ، به پيچش اصلي داستان – که تويي-

به شعر گفتن يک خانـــم جوان –کـــه تويــي-

به مرگ پاردايانـي در شکوه ريزش تو

به آخرين دوئلم  در سر ميشل زواگو

به زخم خوردن در چارگوشه ي دنيا

به جوخـه ي آتش در جنوب اسپانيا

به زخــم خوردن در انقلاب، در گاندي

به تکه تکه شدن در غروب  نورماندي

به زخم خوردن تو روي خاک سرخ سويل

گلوله  خوردن  در  چند متـــري  باستيل

به قطره هاي تن ات روي مبل...روي موکت

بـــه زخــــم خوردن تـــو در گلـــوي آنتــوانت

به زخم خوردنت از دوست ها، برادرها

به  لرزش  بدنت  زير  اين  نفـــربر هــا

به انقلاب تنت – هرکجا که افتادي –

بــه  برف  موهــــايت در بهـــار آزادي

به نقشه ي وطنم روي چين دامن تو

-خليـج هاي جهان ايستاده در تن تو-

من و شمردن لبخندهـاي آخري ات

من و گرفتن پروانه هاي روسري ات

من  و  نخنديدن  با  عبيد  زاکاني

من و تلف شدن گربه هاي ايراني

من و خليجـي که در سرم کدر مي شد

من و نوشتن شعري که منفجر مي شد

...

به خاک و خاکستر، روي نامه هاي چخوف

به  شعر  خواندن  در لولــه ي  کلاشينکف

به دوره کردن يک مشت آرزوي محال

به شعـــر گفتن در خاکريز ، در گودال

به نم کشيدن در روزهاي تنهايي

به شعر گفتن در دادگاه صحرايي

هـــزار تا  ديوار  و  هـــزار تا  برلين

هزار تا گورستان....هزار متر زمين

به گله ي بي صاحب ، به گرگ فکر نکن!

بـــه اين خرابـــي هـــاي بزرگ فکر نکن !

 


حامد ابراهيم پور

http://asru.blogfa.com/cat-6.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 9