تبلیغات اینترنتیclose
صداي خنده ي يک خانم جوان شده بودي( حامد ابراهیم پور )
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 


صداي خنده ي يک خانم جوان شده بودي
مرا صدا کردي... باز مهربان شده بودي
مرا صدا کردي...روي خاک سرد نشستم
سپس درآمدي از گور خود، جوان شده بودي
مرا گرفتي و در چشم هات باد ميامد
شبيه بارش يک برف ناگهان شده بودي...

شبيه خم شدن شانه هاي لاغر يک کاج
پس از تحمل بوران ِ بي امان شده بودم
شبيه لرزش يک برکه از خيال زمستان
شبيه وحشت يک شاخه، در خزان شده بودم
شبيه پرت شدن از در ورودي کافه
پس از شکستن يک مشت استکان شده بودم!
دليل کف زدن چند تا مخاطبِ راضي
براي مردن يک ضد قهرمان شده بودم!
شبيه لرزش دستان بي تحمل راوي
پس از نوشتن پايان داستان شده بودم...

صداي آمدن روزهاي آخر دنيا
صداي قاصدي از آخر جهان شده بودي
مرا گرفتي و مي خواستي که شعر بخواني...
صداي خواندن يک قوي نيم جان شده بودي
شبيه مردن گلبرگ هاي يک گل مريم
شبيه مردن يک بوسه در دهان شده بودي
مرا رها کردي...روبروي ابر نشستي
شروع ريختن سقف آسمان شده بودي
شروع واشدن صبحگاهيِ گل سرخِ
مسافري از آن سوي کهکشان شده بودي
به سويت آمدم...
از پشت ابر، روز درآمد
ميان دستم يک مشت استخوان شده بودي...

 


حامد ابراهيم پور
از مجموعه:براندويي که عرقگيرخيس پوشيده
نشرفصل پنجم-1392

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 363