تبلیغات اینترنتیclose
حامد ابراهيم پور در گفت وگو با آرمان
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



توجه توجه برداشت از سایت رورنامه آرمان

لینک خبر:http://armandaily.ir/?News_Id=103449

 

حامد ابراهيم پور در گفت وگو با آرمان

با غزل سنتی و سفارشی مخالفم

"هادی حسينی نژاد"

حامد ابراهيم پور يکی از غزلسرايان نسل ماست که توانسته است طی دو دهه اخير با سرايش سرود ه هايی متفاوت، به جايگاه خاصی دست پيدا کند، آنچنانکه اين آثار او را بايد از جمله جدی ترين غز لهای سروده شده در اين زمانه خواند. او تا کنون ۱۰ عنوان مجموعه شعر منتشر کرده و تجديد چاپ آثارش بيانگر اقبال مخاطبان از سرود ه های اوست. در اين گفت و گو، ضمن پرداختن به پرونده ادبی ابراهيم پور، از کم و کيف غزل در اين سا لها پرسيديم که در ادامه می خوانيد.

 

*در ابتدا بگوييد چند کتاب تا به حال منتشرکرده ايد و "به احترام سی و پنج سال گريه نکردن "چندمين کتاب شماست؟

از من تا کنون ده مجموعه شعر از سوی نشرهای تهران صدا، پرنده، گردون، شانی و فصل پنجم منتشر شده است. ۹کتاب در ايران چاپ شده است و يک کتاب در کشور آلمان "يک مرد بی ستاره آبانی"نخستين مجموعه من که گزيده شعرهای ۷۴ تا ۷۸ بود، سال ۱۳۷۸ در نشر تهران صدا منتشر شد و   « دور  آخر رولت روسی»

آخرين مجموعه نيز اوايل سال. ۹۳  در نشر فصل پنجم به چاپ رسيد
به احترام  « سی و پنج سال گريه نکردن»يازدهمين کتابی ست که نام مرا به عنوان شاعر روی جلد خود دارد امانمیتوانم آن را کتابی جديد بنامم زيرا مجموعه شعر تاز های نيست و گزيد ها ی است از شعرهای کتا بهای قبلی به انتخاب دوست بزرگوارم عليرضا راهب.

 

هرچند جهت رضايت خاطر عزيزانی که تمام کتا بهای قبلی مرا دارند، ۱۵ شعر چاپ نشده نيز به اين گزيده اضافه شده است.
 از ميان اين ده جلد مجموعه شعر ، سه کتاب مجموعه شعر سپيد هستند و يک کتاب نيز مجموعه رباعی است. به شخصه با جدا کردن و کلاسه بندی کردن شاعران به گرو ههای غزلسرا، سپيد سرا و... مخالفم. اعتقاد دارم که يک شاعر حرف های بايد به رغم تمرکز روی يک قالب مشخص، توانايی نوشتن در تمامی قالبها و ژانرها را داشته باشد.

 

*درمورد ترجمه ها بيشتر توضيح میدهيد؟

يکی از خوش اقبا لی های من اين بوده که شعرم مورد توجه مترجمينی از کشورهای ديگر قرارگرفته است. يعنی شعرمن در کشور خودم و توسط مترجمين وطنی ترجمه نشده! امری که چند سالی است باب شده و دوستان شعرهايشان را در ايران دو يا چند زبانه ارائه   میکنند! شعر چند زبانه وقتی به دست مردم آن کشو رها نمی رسد چه فايد های دارد؟ آيا غير از تزئينی بودن میتواند خاصيت ديگری داشته باشد؟ در اين سا لها اين افتخار را داشته ام که « درو غهای مقدس

 من توسط عمادالخزعلی به زبان عربی، کتاب ديگرم در کشور آلمان و توسط حسين منصوری فرزند خوانده خانم فروغ فرخزاد به زبان  آلمانی، گزيد های از شعرهايم در ترکيه توسط خانم  نازهت باشچی به زبان ترکی استانبولی و شعرهايی از من در روسيه توسط خانم يولتان ناباکوا ترجمه شده است. به تازگی هم قراردادی با نشر اچ. انداس مديا در کشور انگلستان بابت چاپ گزيد های از شعرهايم بسته ام که بناست اين کتاب در نيمه دوم ماه مارچ سال ۲۰۱۵ منتشر شود

*به نظر شما غزل طی دهه های اخير چه مسيری را طی کرده و الان در چه جايگاهی قرار دارد؟

لقب جامی شاعر قرن نهم خاتم الشعرا بود! قدما اعتقاد داشتند که پروند ه شعر با جامی بسته شده و آخرين شاعر مطرح تاريخ ادبيات ما اوست! پرونده

شاعران مستقل فارسی زبان در دوران اقتدار صفويه در ايران و گورکانيان در هند و ظهور و سقوط سبک هندی بسته شد و به مرور در دوران افشاريه و زنديه و قاجاريه مکتب بازگشت ادبی شکل گرفت و بعد از آن هرچه بود، تکرار بود و تقليد از مضامين و فرم و زبان و نگاه شاعران قر نهای گذشته و نگاه کردن از روی دست بقيه! شعر دوران مشروطه هم جز يکی دو مورد نادر ، همان بود به همراه شعارزدگی و نگاه ايدئولوژيک با تلاش تقريبا ناموفق در جهت ارائه نمونه شعرهای اجتماعی. غزل تقريبا تمام شده بود و در ده ههای بعدی تک چهر ههايی چون منوچهر نيستانی و سيمين بهبهانی و حسين منزوی و... به تنهايی بار دفاع از اين قالب را به دوش گرفته بودند. در دهه شصت اوضاع غزل بيشتر به وخامت رفت و اين قالب شعری در خدمت گروه و انديشه خاصی قرار گرفت. اما در دهه هفتاد ورق برگشت نسل جديدی از شاعران جوان ظهور کردند و هم در شعر سپيد و هم در غزل حرک تهای آوانگارد و موثری انجام شد. غزل اگر هنوز به حيات خود ادامه م یدهد، مديون تلا شهای گروهی آن نسل است که برخی در نيم ههای راه مسيرخود را عوض کردند و برخی به جايگاهی که مستحق آن بودند نرسيدند و شعر ر ا رها کردند و برخی ديگر دارند هنوز به آن مسير ادامه م یدهند. حرکت های ادبی دهه ۷۰ اما نجات بخش بود و شعر را از تکرار و دوره بازگشت ادبی نجات داد؛ چه در فرم و چه در محتوا. اما در اين ميان مشکلی پيش آمد. متاسفانه بعدها آنقدر در فرم گرايی افراط شد و در پی آن بی توجهی به محتوا شکل گرفت و آنقدر آثار ضعيف و مشابه هم خلق شد که از اواسط دهه هشتاد، نوعی دلزدگی در مخاطب و شاعران جوا ن تر نسبت به شعر موسوم به دهه هفتادی پيش آمد. برای همين کم کم شاعرانی که تازه شروع کرده بودند و مخاطبين غزل از آنسوی بام افتادند! يعنی بعد از دلزدگی نسبت به حرک تهای نو دوباره جنبش بازگشت ادبی به مرور شکل گرفت و علاقه مردم به سبکهای عراقی و خراسانی و هندی زياد شد و شاعرانی که خيلی کلاسيک می نوشتند از قبل يا تازه شروع کرده بودند به اينگونه نوشتن در   مرکز توجه قرار گرفتند. از تعريف تی اس اليوت     که شعر بايد تجربه مشترک بشری باشد خيلی فاصله  گرفت. آيا تنها تجربه مشترک انسانی ما عشق آ ن هم   پيش پا افتاده ترين نوع آن است؟

 

*مهمترين ويژگیهای غزل در نيمه دوم دهه هفتاد چه بود؟

وارد شدن جدی روايت به شعر، ايجاد ارتباط عمودی بين ابيات و دوری از سنت استقلال تک بيت ها، غلبه فرم بر محتوا، استفاده از قوافی ورديف های تا آن زمان استفاده نشده، دوری از زبان آرکائيک و به روز شدن نگاه و مضامين شعری،

توجه بيشتر به مسائل اجتماعی، تاريخی، فرهنگی

و... به همراه بالاتر رفتن سواد شاعران و تاثير پذيری آنها از ديگر هنرها. گريز از تغزل، روايت خطی،وارد شدن چند راوی و چند زاويه ديد به روايت،شخصيت پردازی، فضاسازی داستانی، تئاتری وسينمايی، گفت وگو نويسی و ايجاد لحن در شعرو... نيز از جمله همين ويژگیهاست.

 

*همانطور که می دانی غزل از سوی سايرجريا نها و ژانرهای شعری، همواره مورد نقد بوده است. از اين منظر؛ منتقدان سرايش

شعر اين قالب (و هر قالب کلاسيک ديگر) را در تضاد با جريا نهای مترقی شعر می دانند به نظرت ويژگیهايی که نام بردی، می تواندآنطور که بايد از غزل امروز دفاع کند؟

کاملا موافقم. مقاومت شديدی در جامعه روشنفکری ما نسبت به پذيرش غزل وجود داشته ودارد. اين امر دلايل مختلفی دارد که در بعضی موارد پذيرفتنی است و در برخی موارد نه. بنده نيز با غزل به شکل سنتی و سفارشی آن مخالفم. شعری که تقليدصرف از روی دست گذشتگان باشد، شعری پذيرفتی نيست. اعتقاد دارم شعر بايد به زبانی نوشته شود که مردم آن روزگار صحبت می کنند.شعر آيينه زندگی شخصی و اجتماعی شاعر است.

شاعر آيينه روزگار خود است. نمیشود اثری که هيچ ارتباطی به دنيای امروز و مناسباتش ندارد را به عنوان شعر خوب قبول کرد. يکی از مواردی که موجب موضع گرفتن ادبيات روشنفکری در برابر غزل شد؛ همين امر بود. اما از دهه هفتاد تمام تلا شهای گروهی شاعران غزلسرا بر اين بود که غزل بتواند خودش را از مهلکه خلاص کند.

 

مشکل بعدی با غزل،موزون بودن آن بود! ادعا می کردند شعری که موزون و مقفاست، نمیتواند شعر باشد.

 اين را نمیتوانم بپذيرم به شرط آنکه غزلسرا آنقدر توانايی داشته باشد که حرفش را موزون بزند و وزن و قافيه اسيرش نکند؛ از چپ به راست شعر ننويسد !  

به خاطر يک قافيه يک بيت نسازد" آن "شاعرانه وجود داشته  !باشد. از دهه هفتاد غزل به سمت تغزل گريزی رفت!

غزلسراهای برجسته آن نسل سعی کردند که شعر را از سانتی مانتاليسم افراطی غز لهای سنتی خلاص کنند. تا جاهايی هم اين امر موفق بود. بعدها ديديم که برعکس غزل، شعر سپيد ما به سمت تغزل رفت.

امروزه شعرهای سپيد زيادی میخوانيم که تغزلی

هستند! نگاه و درونمايه و دغدغه های سنتی غزل را دارند، با اين تفاوت که تنها وزن ندارند!

 

 

*حرف منتقدان اين است که پافشاری برغزل (و هر قالب کلاسيک ديگر) در تضاد است با کشف نيما در عصر معاصر که همانا ناسازگار خواندن ماهيت قالبهای کلاسيک با زمانه ماست.

 

خود نيما هم به وزن اعتقاد داشت! حتی گفته

بود شعر بی قافيه چون بدن بی استخوان میماند! من با اين مساله موافقم که وزن و قافيه در خيلی موارد دست و پا گير است. مولانا هم که باشی

میگويی مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا! ولی بازهم معتقدم که نمیشود هرشعری را به صرف موزون بودن از شعريت کنار گذاشت و هر اثری را به خاطر آزاد سروده شدن و بهره نداشتن از وزن، دارای شعريت دانست. به نظر من شاعر حرفه ای میتواند به نوعی تعادل برسد.

 وزن و موسيقی و قافيه خيلی وقت ها میتواند به شعر کمک کند و باعث زنده ماندن آن شعر در حافظه جمعی باشد. البته بازهم تاکيد میکنم که قويا به تفاوت شعر و نظم معتقدم و هراثر منظومی را شعر نمی دانم. اما تمام تلا شهای گروهی غزلسرايان دهه ۷۰ اثبات خلاف اين ادعابود. اينکه میشود شعر موزون نوشت اما اسير وزن

و قافيه نشد. به همين دليل در خيلی از شعرها سعی براين بود که قافيه جزئی از بدنه شعر باشد و اصلابه چشم نيايد.

 حالت تزئينی نداشته باشد. تحميلی نباشد و تکميل کننده روايت و رشته ارتباطی به بيت بعدی باشد. شعر يکپارچه باشد؛ مثل بدنی واحد؛

نشود جای بيت ها را حتی باهم عوض کرد!

 

*جريان غزل در دهه70 ؛ به موازات اهدافی

که داشت و شما هم به آن اشاره کرديد،اسامی و القاب مختلفی را بر خود برگزيد. مثل غزل امروز، غزل مدرن، غزل خودکار و... نظرتان در باب اين نامگذاری ها چيست؟

 

 

يکی ديگر از مواردی که آسيب زننده به غزل

ما بوده و هست، همين اصرار بر نام گذاری های

مختلف روی غزل است.  من به شخصه با نامگذاری مخالفم. گرچه در دوره ای خودم از مرتکبين اين امر بودم و مانيفست غزلی به

نام فرافرم را ارائه دادم! دلايلی هم دارد که عرض

می کنم. در دوره ای اصلا نام گذاری باب شده بود.

يادم می آيد که يکی از دوستان سال ۷۷ به من گفت

دارم می روم کنگره شعر جوان بندرعباس ومانيفست

غزلی را ديشب نوشته ام که میخواهم بخوانم آنجا!گفتم در يک شب نوشتی؟ گفت ما اينيم ديگه!

! خب ديگر خود شما قضاوت کنيد! مانيفستی که در يک

شب نوشته شود تکليفش روشن است! خيلی ازدوستان نام گذار ی هايی کردند صرفا به اين دليل که آن نام ها قشنگ بودند! فقط همين! و مخاطب خوشش می آمد و نوعی غرور به شاعرهای جوان دست می داد

که بلی! من دارم اينطوری می نويسم! درصورتی که انديشه شاعر و آن چيزی که ما به عنوان مخاطب با آن روبه رو بوديم، اصلا با اسم انتخابی همخوانی نداشت و حرکتهای لجام گسيخته و بی نظم ودليل و عصب یای که انجام شده بود بيشتر به حرکاتی دادائيستی می خورد که آن هم از سال ۱۹۱۶ آغاز شده

و ۵سالی هم بيشتر دوام نياورد. برخی ديگر از دوستان هم که مانيفست هايشان يا کپی برداری از روی هم بود يا اگرقدری زرنگ تر بودند، چند کتاب تئوری ادبيات جهان را باز کرده بودند چهارسطر از بيانيه دادائيسم را کنار دوسطر از بيانيه سورئاليسم و سه سطر از بيانيه سمبوليسم و…گذاشته بودند و داده بودند دست مخاطب. کمتر پيش آمد که مانيفستی واقعا علمی

باشد يا شعر آن شاعر بتواند مانيفست را توجيه و ازآن دفاع کند. در بسياری از اين نام گذار یها حرکت جديدی انجام نشده بود و نمیشود و شعر همان شعرقديم است و هيچ ابداع و نوآوری در تکنيک و زبان و روايت و فرم و شخصيت پردازی و …نداشتيم و نداريم. با شعرهای کلاسيک و نئوکلاسيکی روبه روبوديم و هستيم که فقط به واسطه تزريق چند کلمه ادعای نو بودن دارند. جان و جوهره شعر همان است که بود، دغدغه ها و نگاه تغييری نکرده، فقط بعضی کلمات صرفا تا آن وقت استفاده نشده از شعر که بعضا شعريت هم نداشتند و برخی از آنها را در دعواها و مشاجرات عوام الناس در خيابا نها هم نشنيده بوديم،

وارد شعر شدند و غزل اين دوستان به استناد استفاده از اين کلمات ادعای نو بودن کرد! من واقعا نمی توانم بفهمم که حرکت جديد انجام دادن و نوآوری چه ارتباطی به استفاده از الفاظ رکيک در شعر دارد و هرفحش و ناسزايی اگر به طور منظوم ادا شود آيا شعراست؟

 مورد ديگر استفاده بی رويه از الما نهای جنسی بود. يعنی مدرنيت را با اين مساله اشتباه گرفته بودند.

به اين ترتيب برخی از شاعران جوان تر هم بدون توجه به اينکه اصلا چه حرفی دارد زده میشود و صحيح هست يا نه، صرفا از يک اسمی خوششان می آمد و مدتی با تقليد از شاعران نام گذار، می گفتند ما اينطورمی نويسيم و مدتی هم می گفتند آنطور می نويسيم.

 ياد قضيه ای از ناظم حکمت افتادم که نقل کرده بود: درسفرم به روسيه به من گفتند تو فوتوريست هستی! ازاسمش خوشم آمد و گفتم بلی! فوتوريستی مینويسم!

بعد يکی گفت: اما فتوريسم که تغزل را رد میکند! من هم بلافاصله گفتم: پس فتوريستی نمی نويسم! همين مساله اسم گذار یها و مانيفست داد ن ها هم شد پاشنه آشيل حرکتهای غزل دهه هفتاد! اينجور میشود که گزک می افتد دست ديگران. با شعر ما کاری ندارند با اسمش کار دارند. انگار من از اسم يک آدم خوشم نيايد و بگويم اصلا آدم خوبی نيست

 

*بعد از دهه ۷۰ ، شاعران فرماليست فعاليت چشمگيری در حوزه شعر داشتند و فرمهای زبانی و ساختاری بسياری تجربه

شد. به نظر شما تحکم وزن و ساختار ابيات مانعی بر سر راه فرم گرايی در غزل نبوده و نيست؟ بر اين اساس، غزل در آينده چقدرجای تحول دارد؟

 

 

تحکم وزن و ساختار مانعی سر راه فرم گرايی نبوده که هيچ، بسيار هم لازم است. اصلا مگر می شودغزل نوشت و تسلطی به وزن نداشت؟اما اين تسلط نبايد با سنتی فکر کردن و سنتی نوشتن مقايسه شود.

گرچه اين روزها همانطور که در سوالات قبلی اشاره کردم توجه به فرم بسيار کم شده و دوباره نوعی جنبش بازگشت ادبی شکل گرفته و شعرهايی با محوريت تک بيت و زبان نئوکلاسيک با چرخش به سبکهای هندی و عراقی دوباره جای خود را در غزل امروز ما بازکرده است. درباره آينده غزل فقط می توانم بگويم که نگرانم! حس می کنم ثمره دو دهه تلاش

شاعران از دهه ۷۰ تا به امروز به مويی بند است! بسياری از شاعران تاثيرگذار آن روزگار سرخورده شده اند و زندگی مجالی برای ادامه مسير برايشان باقی نگذاشته،برخی در نيمه راه مسيرشان را عوض کرده اند و عده انگشت شماری که باقی مانده اند

آنقدر گرم بحث های درون گروهی و برو نگروهی هستند که از شعر خود غافل شده اند.اين باعث شده که به مرور ذائقه مردم تغيير کند.دوباره غزل حالت مجلسی و تزئينی و سفارشی پيدا کند و به روزهای قبل از دهه ۷۰ نزديک شود. ولی بازهم خوشحالم که جوانان بااستعدادی هستند که اين روزها غزل

نوشتن را انتخاب می کنند و خيلی وقتها می بينم که شعرهای اوليه يا کتاب اولشان از آثار ما در آن سن، قوی تر و قابل دفاع تر است. فکر می کنم اين نتيجه همان تلا شهای گروهی نسل ما باشد و قدری دراين وضعيت باعث رضايت و دلگرمی میشود.

 

در اين ميان فضاهای مجازی و شبکه های اجتماعی چه نقشی داشته و دارند؟

 

 

يکی از مواردی که معتقدم بسيار به ادبيات ما ضربه زده است، تب شاعر شدن و خود شاعرپنداری بوده است! اين مساله بعد از رواج پديده اينترنت شدت بيشتری به خود گرفت.

 درهيچ هنری نمیشود اينگونه ادعايی کرد جز درادبيات! من نوعی امکان ندارد که بتوانم بيايم و بگويم بازيگر و هنرپيشه ام! يقه ام را میگيرند که کجا بازی کرد ه ای؟ همچنين هرکسی نمیتواند بگويد آهنگسازم! در شعر اما اينطور نيست؛هرکسی میتواند بيايد و در صفحه مجازی خودش چيزهايی بنويسد يا از روی دست ديگران بردارد وبگويد من شاعرم! شاعران تقلبی سه دسته اند:

 يک دسته که شاعران ديگر برايشان شعر میگويند؛ حالا

به هر دليلی! يک دسته که شعر دزدی میکنند و دسته سوم که با اعتماد به نفس هرچه دل تنگشان بخواهد را مینويسند و میگويند اين شعر است و به دليل تمايل تعدادی از شاعران قديمی به يار جمع کردن وتيم سازی و باند و گروه بنيان گذاشتن، با آغوش بازاز آنها استقبال میشود زيرا هيچ فرمانده ای به ورود سرباز جديد به ارتش نيازمند نفرات نه نمی گويد. ازطرفی ديگر دوستان جوان ديگری هم بوده اند که ازهمين فضای مجازی کارهايشان ديده و رصد شد واتفاقا بسيار شاعران خوبی هم هستند. هيچ چيزی کلی نيست ولی در مجموع آسيب اين مساله هميشه بيشتر بوده است.

 

توجه توجه برداشت از سایت رورنامه آرمان

لینک خبر:http://armandaily.ir/?News_Id=103449