تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


1)
باز او را نشاند پيش خودش ،سر راهش دوباره دام گذاشت
قهوه آورد زن ... تعارف کرد : مرد برخاست ،احترام گذاشت
زن به چشمان مرد خيره شد و... زير لب گفت : دوستت دا...بعد
قهوه اش نيمه کاره بود که رفت...جمله را باز ناتمام گذاشت
2)
مرد مهمان نواز خوبي بود،خانه را باز آب و جارو کرد
پرده ها را کنار زد، خنديد...چاي تا دم کشيد ،شام گذاشت
حرفها ،بوسه ها حرام شدند،شمع ها پشت هم تمام شدند
نيمه شب بود، زن نيامده بود،پشت هم زنگ زد، پيام گذاشت!
چاي ها يک يک از دهان افتاد، ماه کم کم از آسمان افتاد
صبح شد،چاي ريخت ،در ليوان چند مشتي ديازپام گذاشت...
3)
شاعر از رنج متن بيرون بود،خواست يک جزء داستان باشد
بعد زل زد به بيت بالايي : روي اين سطر نردبام گذاشت ...
از رديف گذاشت بالا رفت... خانه ي مرد بيت سوم بود
چند تا سرفه کرد اول سطر ...ته خط چند تا سلام گذاشت:
(گفت :اين سيب،سهم دست تو نيست ،دست کم توي شعر،محکم باش
بي تفاوت به رنگ قافيه شد ، داد زد: کم نيار! آدم باش !)
**
مرد را سطر بعد پيدا کرد...خواست اين شعر را نجات دهد
مگر آن زخم کهنه فرصت داد؟ مگر اين گريه ي مدام گذاشت...

 

 

حامد ابراهیم پور
(از مجموعه"با دست من گلوي کسي را بريده اند-نشر شاني-1389)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 494

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

جنگل: کوير ِ يائسه ...دريا:خون
با اين زمين ِ سوخته ،باران قهر
دنبال چشم هاي تو مي گردم
در کوچه هاي گم شده ي اين شهر
**
شهر هزار قافله ي مُرده
شهر سکوت، شهر حرامي ها
شهر جنازه هاي زمين مانده
شهر تفنگ ها و نظامي ها
**
شهر زمين مضطرب ِخوني
شهر کبوتران کتک خورده
شهر هزار شاخه گل بي سر
شهر هزار باکره ي مرده
**
جايي براي بوسه، براي عشق
جايي براي شعر نوشتن نيست
اين شهر را به ياد نمي آرم
اين شهر ،شهر کودکي من نيست
**
اين شهر را به ياد نمي آرم
شهر هزار پاره ي پوسيده
شهر غريوهاي هدر رفته
شهر سوال هاي نپرسيده
**
تکرار اين تهوعِ هرروزي
سرگيجه هاي اين شب افيوني
نعش هزار کاکلي ِ غمگين
زير هزار پنجره ي خوني
**
از هر طرف که چشم بدوزي :نعش
اين شهر آشيانه ي گرگي شد
از هر طرف که فکر کني : ديوار
تهران سياه چال بزرگي شد...
**
چون استخوان له شده گنديدم
چون نعش بو گرفته ورم کردي
تهران تو را گرفت ، گمت کردم
تهران مرا گرفت ، گمم کردي
**
آخر بدون عشق ،زمين خورديم
وقتي که مرگ ، پلّه ي اول بود
وقتي جواب بوسه يمان شلاق
وقتي جوابِ شعر ،مسلسل بود
**
ترسيدم و سکوت مرا پُر کرد
فرياد مي نوشتي و چک خوردي
در پيش چشم هات عقب رفتم
در پيش چشم هام کتک خوردي...
**
تهران تو را گرفت ، تو را بلعيد
تهران نه ! آرواره ي گرگي بود
من را مچاله کرد، مرا انداخت
تهران زباله دان بزرگي بود...

 


*حامد ابراهيم پور
از مجموعه شعر"با دست من گلوي کسي را بريده اند"نشرشاني-1389

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 464

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


قرار نيست زياد حرف بزنم
و زناني که مرا ديده اند
ساعتي بعد
نامم را فراموش مي کنند...
زمان زيادي براي بازي ندارم
و هميشه کسي
در تيتراژ اول فيلم
مرا با چاقو مي زند !
*
تنهايي
مهربانم کرده است
شبيه سربازي
که از روي برجک ديده باني
براي تک تيرانداز آن سوي مرز
دست تکان مي دهد ...

 

 

 

حامد ابراهیم پور

(از مجموعه شعر"دور آخر رولت روسي"نشرفصل پنجم-1392)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 445

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


فرصت قد کشيدنت را باز، روي قانون جنگ ها خوردند
ماده آهوي ديگري بودي، مادرت را پلنگ ها خوردند

جنگ از پايه هاي دينت بود ، جنگ داماد سرزمينت بود
جنگ هرشب به حجله ات مي برد ، سينه ات را فشنگ ها خوردند

دوستان تو گرگ ها بودند، رنگ آدم بزرگ ها بودند
کودکي هاي مرده ات را باز، روي الّاکلنگ ها خوردند

زير ِدست جهان نخوابيدي، با امير ارسلان نخوابيدي
حق فرخ لقايي ات را باز، پشت شهرفرنگ ها خوردند

آرزو کردي و پسر نشدي، قصه ي ساده ات فرشته نداشت
به خودت هم دروغ مي گفتي، پدرت را نهنگ ها خوردند

مرده بودي و فکر مي کردي، خاک مانند مرگ يکرنگ است
کفنت پرچم سپيدي شد ، پرچم ات را سه رنگ ها خوردند

روي سرهايمان اذان گفتند ، شهر آنقدرها مناره نداشت
سجده کرديم و خانه هامان را ،باز تيمور لنگ ها خوردند

**
واي شاعر...دوباره پرت شدي ...پر سيمرغ روي قاف شکست
جگرت پاره بود ،خونت را...تک تک قلوه سنگ ها خوردند

توي زندان قصر ،شاه شدي...توي زندان ولي هوا کم بود
آرزو داشتي نفس بکشي ، نفست را سرنگ ها خوردند...

 

 

حامد ابراهیم پور

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 293

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


هزار زخم ديگر هم که بردارم
خيال رفتن ندارم !
چگونه مي تواند
به خاک باز گردد
جنازه اي
که دلباخته ي گورکني ست...

 

 

حامد ابراهیم پور

(از مجموعه شعر"دور آخر رولت روسي"
انتشارات فصل پنجم )

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 328

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

فالت عجيب آمد و خنديدي
يک گرگ پير ،جا شده در فنجان
پيرم ولي هنوز خطرناکم !
نزديک تر به من نشو ! دختر جان!
*
تو کوچکي ...درست نمي دانم
در شعرهام بوي تنت باشد
کشف دو تا پرنده ي بازيگوش
پشت حصار پيرهنت باشد
*
اين شعر نيست...سايه ي صيادي ست-
تير و کمان گرفته ...بترس از من !
شعر من آتش است ،نخوان ديگر
آتش به جان گرفته ! بترس از من...
*
شعر است پشت شعر... نخوان ديگر
دام است پشت دام ...مواظب باش!
ترديد کن ،بترس ، نيا نزديک
روياي بي دوام ...مواظب باش
*
با من نمان که راه گريزي نيست
اين ماجرا تمام نخواهد شد
حرف از اميد و شرم نزن با من
اين گرگ پير ، رام نخواهد شد
*
در من هنوز شوق تصاحب هست
پرهيز کن غزال جوان از من
رد ميکنم ...ولي به تو محتاجم
نزديک باش و دور بمان از من...

 

 

حامد ابراهيم پور
*بخشي از يک چهارپاره


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 454

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |


محکم بغلم ميکردي...

 

گريه کرديم ...دو تا شعله ي خاموش شده
گريه کرديم...دو آهنگ فراموش شده

پر کشيديدم ،بدون پرِ زخمي با هم
عشق بازيِ دوتا کفتر زخمي با هم

مرگ پشت سرمان بود ،نمي دانستيم
بوسه ي آخرمان بود ،نمي دانستيم...

زندگي حسرت يک شادي معمولي بود
زندگي چرخش تنهايي و بي پولي بود

زخم ،سهم تنمان بود ،نمي ترسيديم
زندگي دشمنمان بود ،نمي ترسيديم

شعر من مزه ي خاکستر و الکل مي داد
شعر، من را وسط زندگي ات هل مي داد

شعر من بين تن زخمي مان پل مي شد
بيت اول گره روسري ات شل مي شد

بيت تا بيت فقط فاصله کم مي کردي
شعر مي خواندم و محکم بغلم مي کردي...

پيِ تاراندن غم هاي جديدم بودي
نگران من و موهاي سپيدم بودي

نگران بودي ، يک مصرع غمگين بشوم
زندگي لج کند و پيرتر از اين بشوم

نگران بودي اندوه تو خاکم بکند
نگران بودي سيگار هلاکم بکند

نگران بودي اين فرصت ِ کم را بُکُشم
نگران بودي يک روز خودم را بُکُشم

آه ...بدرود گل يخ زده ي بي کس من
آه بدرود زن کوچک دلواپس من ...

بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده ام
بغلم کن گل بي طاقت پرپر شده ام

بغلم کن که جهان کوچک و غمگين نشود
بغلم کن که خدا دورتر ازاين نشود

مرگ را آخر هر قافيه تمرين نکنم
مردم شهر تو را ،بعد ِ تو نفرين نکنم

کاش اين نعش به تقدير خودش تن بدهد
کاش اين شعر به من جرات مردن بدهد...

 

حامد ابراهیم پور

پ.ن:
من شاعر فرماليستي هستم و در اين مثنوي خبري از بازي هاي فرمي و زباني و ارجاعات برون متني بيشتر کارهاي من نيست.اما اين شعر را دوست دارم.با اينکه يک عاشقانه ي معمولي ست...

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 501

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


اگر به جان عزيز تو غم نريخته بودم
اگر که زندگي ات را به هم نريخته بودم

اگر که دور تن ات دست من طناب نمي شد
اگر که خستگي ام بر سرت خراب نمي شد

اگر که در کفن زندگي اسير نبوديم
اگر که وارث اين درد ناگزير نبوديم

اگر که صاعقه بر سقف خيس خانه نمي زد
اگر به شانه يمان غصه تازيانه نمي زد

اگر که خستگي ام در تن تو تازه نمي شد
اگر که قلب تو تابوت اين جنازه نمي شد

اگر که سايه ي اين بي کسي بزرگ نمي ماند
اگر که خانه يمان آشيان گرگ نمي ماند

اگر من و تو درين زندگي غريب نبوديم
اگر که طعمه ي اين شهر نانجيب نبوديم

اگر دل تو ازين روزِگار رنجه نمي شد
اگر که روح تو در خانه ام شکنجه نمي شد

اگر کنار تو يک صفحه ي سياه نبودم
اگر براي توي يک راه اشتباه نبودم

اگر به من تن سبز تو قول سيب نميداد
اگر که روح تو نعش مرا فريب نميداد

اگر که بسته ي اين برزخ سياه نبودي
اگر کنار من اين قدر بي گناه نبودي

اگر هميشه فقط اين نبود زندگي ما
سکوت يک شب غمگين نبود زندگي ما

اگر که خاطر ه هامان نصيب باد نميشد
اگر دوباره اگرهايمان زياد نميشد...

قرار نيست به اين کوچه نوبهار بيايد
قرار نيست اگرهايمان به کار بيايد

قرار نيست کمي اتفاق خوب بيفتد
که پشت پنجره ي بسته مان بهاربيايد

قرار نيست که پايان قصه تلخ نباشد
ميان سفر ه يمان غيرِ زهرمار بيايد

قرار نيست کسي از ميان مردم دنيا
براي بردن اين نعش بي مزار بيايد

قرار نيست که فرداي نارسيده ي روشن
براي ديدن اين قوم سوگوار بيايد

قرار نيست که خوشبختي تلف شده ي ما
پس از تحمل يک عمر انتظار بيايد

دعا کنيم که اين شهر بي پرنده نماند
دعا کنيم زمستان شوم زنده نماند

دعا کنيم که هرشاخه شکل دار نگيرد
دوباره کوچه يمان بوي انفجار نگيرد

دعا کنيم که آينده بي فروغ نباشد
دعا کنيم دعاهايمان دروغ نباشد...

 

 

حامد ابراهیم پور

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 327

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

براي خاطر سقفي سرد
براي خاطر ميزي لُخت
هميشه يک زن عادي بود
که توي خانه غذا مي پخت!
*
دلش بدون جهت مي زد
به زندگي ضربان مي داد
هميشه يک زن عادي بود
که بوي سبزي و نان مي داد
*
شبيه يک زن عادي که
سکوت پيرهنش مي شد
شبيه يک زن معمولي
که زندگي کفنش مي شد
*
بلند مي شد و مي افتاد
مچاله مي شد و چک مي خورد
هميشه يک زن عادي بود
که جاي بوسه کتک مي خورد
*
به هرطرف که قدم برداشت
هميشه يک در محکم بود
هميشه حسرت رفتن داشت
زني که مهريه اش غم بود...
*
زني بدون شکايت بود
غمي بدون روايت داشت
سکوت يک زن عادي که
به زخم هاي خود عادت داشت
*
هميشه پنجره اي بسته
هميشه خاطره اي گم بود
زني که يک تن لاغر داشت

 زني که ساقه ي گندم بود...

 

حامد ابراهیم پور 

(از کتاب "آلن دلون لاغر مي شد و کتک ميخورد"فصل پنجم-1391)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 353

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

هزار بار ديگر هم
که بخواهي فرار کني
باز هم دستور شليک مي دهند
اين ديوار
هيچوقت برداشته نخواهد شد
دست کم
دلت را بياور و
بيانداز آن طرف سيم خاردار
اين طور خيال هردومان راحت است
تو تمام نمي شوي
و اين تابلو دوباره
از ديوار اطاق من نمي افتد ...

 

 

حامد ابراهيم پور

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -3, | بازديد : 457