تبلیغات اینترنتیclose
اشعارحامد ابراهیم پور -5
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

دو اپيزود زخم

*

(يک ) اوديسه :

*

به جستجوي تن روشنت ، به کشف تن ات

به احتمال حضــورت ، به دوست داشتن ات

به زندگي – هرجايي که خانه مان جا شد-

به دوست داشتن ات-هــــرکجاي دنيا شد-

به زندگي در دنياي بي خزان، بي ظلم

به دوست داشتن ات در بهار استکهلم

به عاشق تــو شدن درهزار سمت جهان

به دوست داشتن ات در مونيخ ، درتهران

به رازهاي بزرگت، به شرم دختري ات

به آفتاب –که خوابيده زير روسري ات-

به دخترانگي ات –هرکجاي اين رويا-

به رنگ چشمانت در غروب ويرجينيا

سقوط آغوشــــم در نبرد تن به تن ات

دو تا ستاره که گل داده زير پيرهن ات

به شوق سنگ شدن – هرکجاي اين دنيا-

بـــه برق چشمانت روي صـــورت مدوسا !

به دوردست پريدن، به زندگي،به سفر

بــــه دوست داشتن خاطرات يکديگر :

به سينما تِک پاريس...پشت هم ،هرسانس

تـــــو را کشيدن در عصــر نيلــي فلــــورانس

بــه ديدنِ روزي –روزگاري آمريکا

گرفتن دزدان دوچرخه ي دسيکا

به کينسکي شدن ات در تن تکيده ي تِس

پولانسکي شدنـــم روي دشنـــه ي مکبث

به روي صندليِ پاشکسته بند شدن

بـــه احتــــرام کيارستمي بلند شدن

به شعر برتولوچــــي روي آخرين تانگو

به زخم هاي لارا روي سينه ي ژيواگو

فرار کردن از روزهـــاي هرجايي

به پر کشيدن روي کلاغ بيضايي

به پـــر کشيدن در هفت آسمان جديد

طلسم بال تو در سمفوني قوي سفيد

به بالـه رقصيدن روي پنجـــه ي اپرا

به شعر خواندن تو در گلوي دزدمونا

به راه رفتن در نقشه هــا بدون لباس

به راه رفتن در جاده ي پاريس تگزاس

به راه رفتن از شانگ هـــاي تا تهران

به راه رفتنمان بي بليط ، بي چمدان

مرور کردن رنـــــج مسافـــــران زميـــــن

به دوره کردن مارکز،همينگوي،پوشکين

به پنج عصر شدن...رقص سرخ دامن تو

به چتـــر دامن تــــو روي خون ايگناسيو

بهشت و نيم نفس روي جاده ي فليني

به پلــــه ي اودِسا در غـــروب استاليني

به چشمهاي تو در دوربين کاستاريکا

به دستهاي تــو در بــوم قرمز فريدا...

به زندگي را درچشم هات حل کردن

تو را تــه همه ي کوچه ها بغل کردن

تو را بغل کردن ...بي هراس، بي کابوس

تو را بغـــــل کردن... در قطار...در اتوبوس

به عاشق تو شدن  در هرات ، در منجيل

تـــو را  بغــــل کردن  در بنــــــادر برزيــــل

به عاشق تو شدن در عراق ، در فيليپين

تــــو را بغــــل کردن زيـــر تيغه ي گيوتين

به عاشق تو شدن در دقايق آخر

تو را بغل کردن روي مين ضد نفر

به عاشق تو شدن در هزارتوي جهان

تو را بغل کردن در دمشق، در واتيکان

به عاشق تو شدن در تن دو پاره ي نيل

تو را بغل کردن  در زبـــــور ، در انجيـــل

به عاشق تو شدن در غروب هاي سياه

تـــو را بغــــل کردن در حيــــاط دانشگاه

*

به ببر و کوچه ي بن بست فکر مي کردم

بـــه چيزهايي ازين دست فکر ميکردم....

******

(اپيزود دوم ) پرومته :

*

به زندگي در چشمان کرم خورده ي من

بـــه گريه کــردن مادربزرگ مــرده ي من

به آب رفتن مادر بــزرگ در فنجـــان

به خانه اي کوچک در حوالي اتوبان

به هضم خانه يمان در دهان اقيانوس

به گريــــه کردن مادربزرگ در اتـوبوس

به نفت خشک شده در پياز...در املت

به گريــــه کردن مـــــادربزرگ در توالت

به زندگــي کردن با برنـــج، با کفگير

به گريه کردن مادربزرگ درصف شير

به گريه کردن در طشت رخت،در ليوان

به درد و دل کـردن با سرنگ،با سرطان

به ربٌناهاي بي تنيجه توي قنوت

به گريه کردن مادربزرگ در تابوت

به رنج کودکي اش،عقده هاي بدخيم اش

به عکس خالــي در آگهـــي ترحيــــم اش

زنـــي کــه آمد و با نصف دوم ديه رفت

زني که زاييد و با دو سکه مهريه رفت

زني که مثل لباس نَشُسته تن مي شد

زني کــــه با شوخي مادر وطن مي شد

زنـــي کـــه در سبد قرمز جهـــان گــــم بود

زني که سيب نمي شد، زني که گندم بود

زني که تنها ميشد ، زني که طاقت داشت

بـــــه گريه کردن درنــــور مــاه عادت داشت

زنـــي کــــه نان از دستـان ديگري مي خورد

زني که قرآن مي خواند و توسري مي خورد

زني که با هر زاييدنش کفن مي شد

زني که از اول زن نبــود، زن مي شد

زني که لاغر مي شد، زني که پوست نداشت

زنــي کـــه چشمانش را زياد دوست نداشت...

.

به من ، به پيچش اصلي داستان – که تويي-

به شعر گفتن يک خانـــم جوان –کـــه تويــي-

به مرگ پاردايانـي در شکوه ريزش تو

به آخرين دوئلم  در سر ميشل زواگو

به زخم خوردن در چارگوشه ي دنيا

به جوخـه ي آتش در جنوب اسپانيا

به زخــم خوردن در انقلاب، در گاندي

به تکه تکه شدن در غروب  نورماندي

به زخم خوردن تو روي خاک سرخ سويل

گلوله  خوردن  در  چند متـــري  باستيل

به قطره هاي تن ات روي مبل...روي موکت

بـــه زخــــم خوردن تـــو در گلـــوي آنتــوانت

به زخم خوردنت از دوست ها، برادرها

به  لرزش  بدنت  زير  اين  نفـــربر هــا

به انقلاب تنت – هرکجا که افتادي –

بــه  برف  موهــــايت در بهـــار آزادي

به نقشه ي وطنم روي چين دامن تو

-خليـج هاي جهان ايستاده در تن تو-

من و شمردن لبخندهـاي آخري ات

من و گرفتن پروانه هاي روسري ات

من  و  نخنديدن  با  عبيد  زاکاني

من و تلف شدن گربه هاي ايراني

من و خليجـي که در سرم کدر مي شد

من و نوشتن شعري که منفجر مي شد

...

به خاک و خاکستر، روي نامه هاي چخوف

به  شعر  خواندن  در لولــه ي  کلاشينکف

به دوره کردن يک مشت آرزوي محال

به شعـــر گفتن در خاکريز ، در گودال

به نم کشيدن در روزهاي تنهايي

به شعر گفتن در دادگاه صحرايي

هـــزار تا  ديوار  و  هـــزار تا  برلين

هزار تا گورستان....هزار متر زمين

به گله ي بي صاحب ، به گرگ فکر نکن!

بـــه اين خرابـــي هـــاي بزرگ فکر نکن !

 


حامد ابراهيم پور

http://asru.blogfa.com/cat-6.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

نمی توانی
 

 

تو می توانی شوق سفر نداشته باشی
دوباره حوصله ی دردسر نداشته باشی

تو می توانی میل سفر اگر که بیاید
به آسمان بزنی همسفر نداشته باشی

و یا عجیب تر از این، تو می توانی حتی
به آسمان بپری بال و پر نداشته باشی

تو می توانی یک کوچه ی غریب بمانی
که در تمامی شب رهگذر نداشته باشی

تو می توانی هر سو که خواستی بگریزی
و یک قدم طرف خانه بر نداشته باشی

نمی توانی هر جا که خواستی بگریزی
دعای خیر مرا پشت سر نداشته باشی

نمی توانی اما به خود دروغ بگویی
نمی توانی از من خبر نداشته باشی!

 

 

حامد ابراهیم پور

دروغ های  مقدس

http://hoop.mihanblog.com/post/138

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 603

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

دو اپیزود (عشق )

 

(ﻳﻚ)

ﮔﺮﻓﺘﻪ اي ﺑﻪ ﺑﺮ و دوش ﺧﻮﻳﺶ ﺷﺎل ﺳﭙﻴﺪ

ﺷﺒﻴﻪ ﭼﺎدر ﺑﺮﻓﻴﻨﻪ ﺑﺮ ﻧﻬﺎل ﺳﭙﻴﺪ

دو ﻟﺐ : ﻧﭽﻴﺪه ـ ﺷﺒﻴﻪ دو ﺗﻮت وﺣﺸﻲ ﺳﺮخ -

دو ﮔﻮﻧﻪ :ﺳﻔﺖ ـ ﺷﺒﻴﻪ دو ﺳﻴﺐ ﻛﺎل سپید ـ

ﺑﺰرگ ﻣﻲ ﺷﻮي و ﺑﻲ اراده ﻣﻲ روید

ﺑﻪ ﺑﺎغ ﺳﻴﻨﻪ ات اﻣﺸﺐ دو ﭘﺮﺗﻐﺎل ﺳﭙﻴﺪ !

ﺗﻨﺖ ﻣﺆذن ﻋﺸﻖ اﺳﺖ و ﻫﻴﭻ ﻛﺎﻓﺮ مست

ﻧﻤﻲ ﺷﻮد ﭘﻲ آزار اﻳﻦ ﺑﻼل ﺳﭙﻴﺪ

ﮔَﻬﻲ ﺳﻴﺎه ﺑﻪ ﺻﺪﻫﺎ ﺳﭙﻴﺪ ﻣﻲ ارزد

سیاهِ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ خوبست ﺑﻲ ﺧﻴﺎل ﺳﭙﻴﺪ

 

(دو)

ﺑﺒﻴﻦ ﻛﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﻳﻚ ﻋﺸﻖ را ﻫﺪر دادي

و ﻛﻮدﻛﺎﻧﻪ ﺷﺪي ﻏﺮق ﻳﻚ ﺧﻴﺎل ﺳﭙﻴﺪ

ﻛﻨﺎر ﻣﺮد ﺑﺰرﮔﻲ ﻛﻪ داﺷﺖ ﭼﺸﻢ ﺳﻴﺎه

ﺑﻪ روي اﺳﺐ ﺑﺰرﮔﻲ ﻛﻪ داﺷﺖ ﻳﺎل ﺳﭙﻴﺪ

ﻛﺒﻮﺗﺮي ﻛﻪ ﮔﻤﺎن ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺑﺰرگ ﺷﺪه ﺳﺖ

و داده اﺳﺖ دﻟﺶ را ﺑﻪ ﻳﻚ ﺷﻐﺎل ﺳﭙﻴﺪ

ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻳﻚ رﻧﮓ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ ﻓﺮق اﺳﺖ!

 ﻣﻦ آﺷﻐﺎل ﺳﻴﺎﻫﻢ، ﺗﻮ آﺷﻐﺎل ﺳﭙﻴﺪ

 

 

حامد ابراهیم پور

دروغ های مقدس

http://chameh1234.blogfa.com/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 473

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

تو را بــه نيت يک شـعر تازه خلق نمود
همان خدا که مرا بي اجازه خلق نمود

بـــراي خاطر تـــو  فـــرم پيش را  خط زد

مدرن تر شد و يک سبک تازه خلق نمود

براي خلقت من ايده اي جديد نداشت...

سياه و سرد بــه اين رهگذر کشيد مرا

کشيد گوشه ي يک صفحه ي جديد مرا

سياه و سرد...سلام مرا جواب نداد

کشيد مثــل زمستــان "م.اميد" مرا

براي سنجش رنج عذاب هاي خودش

نگــاه کـــرد بــــه پايين و برگـــزيد مرا

تورا ستاره ي آينده هاي روشن کرد

ولي گذاشت دراين ماضـي بعيد مرا

گذشته حلقه زد و دور سينه ام گره خورد

گذشته مـــار سياهـــي شد و گـــزيد مرا

تمام وقتش را صرف خلقت تو نمود

ولـــي چقدر سراسيمه آفريد مرا !

 


حامد ابراهيم پور

http://asru.blogfa.com/cat-6.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 542

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

رستگاري در سه اپيزود

*

به کفش پاشنه دار سپيد گارسونش
به عطر قهـــوه همراه بـــوي ادکلنش

نگاه کرد بـــه گوشه کنار کافــــه ي پيــــــر

شيکاگوي دهه ي بيست بود و آل کاپونش

کلافه بود،به فنجان خالي اش زل زد

و بي علاقه چنگال زد بـــه ژامبونش

چهـــار انبارش تــــوي هارلم لـو رفت

در اوکلوهاما تـوقيف شد دو کاميـونش

تپانچه اش را برداشت ،کافه خلوت بود

صدا نبود به جز ناله ي گرامافونش

صدا نبود به جز خواندن زنـي در باد

ميان لهجــــه ي ديوانــه ي آکاردِئونش

تپانچه را از روي شقيقه اش برداشت...

اپيزود دوم:

کتاب هايش را چيد تـــوي کارتنش

نگاه کرد به گوشه کنار پانسيونش

کسل کننده تــرين روز ِ احتمالــــي بود:

فرانسه ي دهه ي شصت، بندر تولونش

نگاه کرد در آيينه : صورتش شل بود

درست چون گره بي اصول پاپيونش

شمرد تک تک از دست داده هايش را

نگاه کـــرد بـــه سرتاسر کلکسيونش

دو مشت قرص به گيلاس بُردو اش حل کرد...

قرار بـــــود بنوشد کــــه بي حواسش کرد

صداي پر ضربان تلويزيــــــــونش

آپارتمان بود و ميزباني مک لين

کنــــار حسرت اميدوار جک لمونش

نگاه کرد... .و ليوان قرص را انداخت...

اپيزود سوم:

به ميز و قوطي کنسرو نيمه سرد تُنش

بـــه جشن مورچه ها روي نان تافتنش

به دفتر خفــه ي بي مجوزش: زل زد

به شعر_ زندگيِ زندگي خراب کُنش_

کلافــه بود، مسير نمـــاز را گــــم کرد:

شکست لَم َيلِد و نيمه ماند لَم يکُنش ...

هزار و سيصد و هفتاد و هشت، تهران بود...

دوباره سردش شد ، فکر خودنويسش بود

نگاه کرد بـــه جيب لباس گــــرم کنش

نوشت بر همه ي شيشه ها : خداحافظ

و بعــد خــــم شد از نرده هــاي بالکونش

بدون توضيح از چشم آسمان افتاد...

 


حامد ابراهيم پور

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 505

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 شاعر


‏اینها دو تا پباله ، دو تا ساغر است ، نه ؟:
 از شربت بهشت گوارا تر است ، نه ؟.ا
‏در زیر سایه بان تنت حدس می زنم
 هنگامه ی بلوغ دو تا کفتر است ، نه ؟:
 
‏دیوان خواجه چار ه ‏ی کارم نمی کند
‏فالی ز دن به چشم شما بهتر است ، نه ؟
: در ساحل نگاه ‏همه دور  می ز ند
‏کشتی چشم های تو بی لنگر است ، نه ؟
 حالا برای راندن من اخم می کنی
‏شاعر شگردهای تو را از بر است ، نه ؟:


*

‏شاعر به روی جام بلوری که خواستی
‏انگار جای دست کس دیگر است ، نه ؟:
 با هر نگا ه ‏خیره  ‏دلت زخم می شود
‏سرباز پیر فلب تو بی سنگر است ، نه ؟: ~

*
‏با این غزل برای تو اعجاز کرد ٠ ‏ام
‏شاعر هنوز وارث پیغمبر است ، نه ؟:
 


حامد ابراهیم پور

دروغ های مقدس
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 463

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

پيونگ يانگ، جاکارتا، زوريخ، پاريس، پکن
والنسيا، زاگرب، بلگراد، پراگ، وين

بهار ، در دوبلين... شوقِ برف ، در بوداپست

غروب، در جنوا... صرف چاي در لندن
سرود رنگي يک جشن، در جنوب کره

شکوه سنگي يک نخل ، در شمال يمن
سکوت ساحل، پارو زدن ميان دانوب

صداي ني زدن باد... در خليج عدن
تو پايتخت جهاني ...تو شاعري، يعني:

همين براي تو کافي ست تا پرنده شدن...
رسالت تو دراين خاک، کشف زيبايي ست

تو شاعري يعني : يک دليل خلقت زن!
دل تو مي چرخد در تن هزار نفر

شبيه روحي آواره در هزار وطن...
دل تو در کاغذ مي زند براي زمين

دل تو مي کوبد:
تن تتن تتن تن تن!

2)

تو ايستاده اي و بر تن تَرَک تَرک اَت
هزار زخم پلاسيده جاي پيراهن

تو ايستاده اي و مرگ ، پشت هر غزلت
شبيه اجراي سمفوني پنج شوپن

تو ايستاده اي و پيش روت مي پيچند:
مائوتسه در چرچيل
مارشال دوگل به پِتَن...

(- اگر قرار به جنگ است، هرچهار بَدَند
که تن هميشه تن است و کفن هميشه کفن)

تو ايستاده اي و شعر مثل يک سرطان
خزيده در خون ات ... رشد کرده داخل تن...

تو شاعري...يعني زندگي شکسته تو را
تو شاعري...يعني:
-کم نيار...
داد نزن...

(- تماميِ دنيا در سکوت مي پيچد
به عنکبوتي در تارهاي صوتي من... )


**

حامد ابراهیم پور


از مجموعه شعر:براندويي که عرقگير خيس پوشيده -نشرفصل پنجم-1392
 


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 529

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

سکوت کردم و تنهايي‌ام به حرف ميامد
تو رفته بودي و در پشت شيشه برف ميامد...

تو رفته بودي و بوي تو بود در تن داغم
تو رفته بودي و آتش گرفته بود اتاقم

تو رفته بودي و طعم تو داشت خون دهانم
تو رفته بودي و.....
دنيا گذاشت زنده بمانم.....

تو رفته بودي و....من مانده بودم و تن خيسم
تو رفته بودي و مي خواستم تو را بنويسم:

تو را نوشتن در عمق رنج‌هاي صعودي
تو را نوشتن...وقتي تو هيچ وقت نبودي

تو را نوشتن در پرده هاي پاره ي اين سن
تو را نوشتن در سمفوني آخر هايدن

تو را نوشتن در ذهن شب ، حوالي پانتون
تو را نوشتن در نادياي آندره برتون

تو را نوشتن در شعرهاي مخفي عيني
تو را نوشتن در متروي امام خميني

تو را نوشتن در خرده هاي خوني شيشه
تو را نوشتن در التماس هاي هميشه

تو را نوشتن در پاره‌هاي اين تن قرمز
تو را نوشتن در بسته‌هاي بهمن قرمز

تو را تقاطع آزادي و حجاب نوشتن
تو را اوايل ميدان انقلاب نوشتن

تو را نوشتن
تا اين کتاب سرخ نباشد....
تو زنده باشي و
چاقو
در آب
سرخ
نباشد
(تو زنده باشي در پيش فرضِ اين تز خوني
تو زنده باشي بيرون اين پرانتز خوني)
.
.
.
تو را روايتي از نرگس و فرود نوشتم
تو را اواخر آتش بدون دود نوشتم

تو را نوشتم و اين شعر مرده رام نمي شد
تو را نوشتم و جان کندنم تمام نمي شد

تو را نوشتم و شکل تو بود صورت داغم
تو را نوشتم و تب کرده بود مغز اتاقم

تو را نوشتم... تا آسمان به حرف بيايد
تو را نوشتم تا پشت ميله برف بيايد...
*

 

حامد ابراهیم پور


با دست من گلوي کسي را بريده اند
نشر شاني-1389

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 498

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

تو گم شدي توي يه سکانس تکراري
تو گم شدي توي يه نماي بيروني

تو گم شدي توي دوربين افتاده
تو گم شدي توي يه کلاکت خوني

شبيه چشمهاي مرده ي يه اعزامي
شبيه چشم هاي قرمز يه اعدامي

شبيه چشمهاي ساکت يه تزريقي
شبيه چشمهاي يه زن خيابوني

شبيه رقصيدن لاي موج کارون...
_نه!
شبيه خوابيدن روي ريل لرزون...

_ نه!
شبيه مردن توي حياط زندون...
_نه!
گلوله خوردن توي هواي باروني

تو لنزا هرکي پشت تو حرف بدمي زد!
تو لنزا هرکي نعش تو رو لگد مي زد!

تو ميدوناي شهر غريبه جامونده
تو تهمتا و فحشاي چالهِ ميدوني

سکانس اول:طوقي،تو آسمونايي
سکانس بعدي: نعشي،روپشت بونايي

سکانس بعدي:له! زير کاميونايي...
شبيه مرگ راننده ي بيابوني

نگاه مرد داره غمت رو ميقاپه...
دوساعته دوربين رو دلت کلوزآپه

شبيه زندوني تو حياط پاييزي
شبيه امّيدي آخر زمستوني...

پلان اول: اسمت سر زبونا بود،
پلان دوم: اشکاي نوحه خونا بود

پلان آخر :شليک پاسبونا بود
با گلوله اي که جامونده روي پيشوني...

 

حامد ابراهيم پور

قسمتي از شعر سناريو
براندويي که عرق گير خيس مي پوشد

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

شبانه از دهن کوسه با طناب گرفتند
تو را رها شده با اشک و اضطراب گرفتند

جنازه ات را گيج و مچاله آخرِ طوفان
شبيه رختي افتاده از طناب گرفتند

به جاي خون از زخم تن تو شعر ميامد
زنان بندر نعش تو را ازآب گرفتند...

ميان قايق زانو زدند و ولوله کردند
تو زنده ماندي .... از آسمان جواب گرفتند

تو زنده بودي ... پارو زدند و جيغ کشيدند
و بعد از صورتهايشان نقاب گرفتند...

دوباره روز شد و ماه زير خون تو خوابيد
و زخم هاي تو درساحل آفتاب گرفتند

شبيه تاکي در خاک سرخ ريشه گرفتي
و شاعران از خون تنت شراب گرفتند...

براي کشتن تو مردها غريو کشيدند
شبيه ماري ديوانه، پيچ و تاب گرفتند

دهان گرگ شدند و سراغ پيرهنت را
به زوزه از صدها کلبه ي خراب گرفتند

کشان کشان ازاين شعر، سوي آب خزيدي
ولي تو را در خاک
آخرِ کتاب گرفتند....

 

 

حامد ابراهیم پور

از مجموعه شعر"براندويي که عرقگير خيس پوشيده"فصل پنجم-1392

 

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -5, | بازديد : 356

صفحه قبل 1 صفحه بعد