تبلیغات اینترنتیclose
اشعارحامد ابراهیم پور -4
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

صدا...صدا...کسي اسمت را
در اضطراب صدا مي زد
پري کوچک غمگيني
تو را در آب صدا مي زد
*
نگاه کردي -و خشکت زد -
به موي ريخته بر دوشش
شناکنان طرفش رفتي
تو را گرفت در آغوشش
*
تنش درآب تکان مي خورد
شبيه پنجره اي در باد
زني... نه ! ماهي سرخي بود
که بوي خون و عسل مي داد
*
ميان پيرهنت پيچيد
و چنگ زد تن خيست را
شبيه مار سپيدي شد
گزيد گردن خيست را
*
و دست هاش که دريا را
ميان خون تو حل کردند
هزار کوسه ي سرگردان
تو را در آب بغل کردند...
*
پريدي از دل کابوست
نفس بريده و ترسيده
صداي خش خش و... دانستي
کسي کنار تو خوابيده
*
نگاه کردي و يک ماهي
نه ! چون عروسک خيسي بود
ميان تخت تو ني مي زد
پري کوچک خيسي بود
*
مچاله کرد تو را درخود
و چنگ زد تن داغت را
ميان پيرهنت پُر شد
گزيد گردن داغت را
*
و بعد ملحفه را پس زد
بلند شد، تن سرخي داشت
و مرگ دور تو مي رقصيد
و مرگ دامن سرخي داشت ...
**

 

 

حامد ابراهیم پور


چهارپاره ي "مرگ"
از مجموعه شعر"آلن دلون لاغر مي شد و کتک مي خورد"
نشرفصل پنجم1391


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 389

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


دوري کني از نور ، از تقويم، از ساعت
خلوت کني با سقف،با ديوار، با خانه!
خاموشي خود را بيندازي جلوتر.. بعد
روشن کني سيگار خود را قبلِ صبحانه !
*
پنهان شوي درخود، شبيه فيل تنهايي
که از صداي خنده ي يک موش مي ترسد
پنهان شوي...مانند جنّ لاغري باشي
که از سکوت خانه اي خاموش مي ترسد
*
ساکت بماني و تو را آخر بيندازند
مانند عکسي سوخته از قاب ها بيرون
چون خرده سنگي قي شوي از کوه ها پايين
مثل نهنگي تف شوي از آب ها بيرون
*
بي دردسر در فکر پايان خودت باشي
مثل فرود يک پشه در قوريِ چايي
مثل سقوط قوطي نوشابه اي در جوي
يا خودکشي سوسکي در زير دمپايي !
*
مانند روحي نيمه شب خود را بترساني
مثل سگي ولگرد در تعقيب خود باشي
چون قتلِ آدم برفيِ آواره اي در نور
چون مرگ گنجشکي ميان حوض نقاشي
*
باور نمي کردي ولي، چشمان بوفي کور
درتکه هاي خوني آيينه ات باشد
هر شعر تازه در دلت يک زخم تکراري
هر عشق تازه خنجري در سينه ات باشد
*
ديگر دلت مانند يک پيغمبر مايوس
در چاه يک کابوسِ ِ بي تعبير افتاده
خود را به هرسو مي زني، راه نجاتي نيست
چون يک مگس که پشت شيشه گير افتاده...
*
پايين کشيدي پرده ها را .. دربها قفلند
داري کتابي تازه قبل از خواب مي خواني
تنها نشستي... شير گاز خانه ات باز است
تنها نشستي، وغ وغِ ساهاب مي خواني...
*


 حامد ابراهيم پور


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 379

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


کودکي
که با لواشک گاز زده اش
در نيمکت آخر کلاس
غافلگير شده
بدهکاري
که تلفن را بر مي دارد
و به صداي آن سوي خط ميگويد :
خانه نيستم!
مظنوني
که پاي مصنوعي اش را
در صحنه ي جرم جا گذاشته...
همه ي اين ها من بودم!
وقتي که ميگفتم
دوستت ندارم...
و تو مي دانستي
دارم دروغ مي گويم !

 

 

حامد ابراهیم پور
از مجموعه"دور آخر رولت روسي"فصل پنجم1392

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


کنار هم غزل خورديم و با خودکار رقصيديم
هوا رفتيم و مثل ابرِِِ ِدر شلوار رقصيديم

هوا بد بود...روي چشم هامان دود پاشيدند
هوا تاريک شد، در آتش سيگار رقصيديم

به ما گفتند: ممنوع است، ممنوع است، ممنوع است
به ما گفتند ممنوع است...با اصرار رقصيديم

زمين خورديم و روي خاک ،صدها برگ عقب رفتيم
زمين خورديم و در تاريخ صدها بار رقصيديم

فعولن فع ... تتن تن ...فاعلاتُن ... تن تکان داديم
عقب رفتيم و دراين بحر ناهموار رقصيديم

تکان خورديم در نُت هاي قرمز رنگ ياسايي
مغول خنديد... روي دامن اُترار رقصيديم

بخارا شعله مي شد، خون نيشابور ني مي زد
عقب رفتيم و روي نيزه ي تاتار رقصيديم

عقب رفتيم : اسکندر ميان صور، دف مي زد
عقب رفتيم و بين آتش و ديوار رقصيديم

عقب رفتيم :ما را قرمطي خواندند، افتاديم...
خليفه سکه مي انداخت، در دربار رقصيديم

خليفه دست مي زد...ماعجم بوديم، کم بوديم
کنار دجله روي خنجر مختار رقصيديم

غذا خورديم و با محمود افغان آشتي کرديم
به حکم باد روي پرچم افشار رقصيديم

دوباره چشم هاي لطفعلي خان را درآورديم
ته فنجان، ميان قهوه ي قاجار رقصيديم

به ما گفتند: مفعولن ! به ما گفتند: مفعولن!
و ما هربار افتاديم...
ما هرباررقصيديم...
**
جلو رفتيم ...
تن هامان ميان تُنگ جا مي شد
پريديم و نوک منقار ماهيخوار رقصيديم

ميان خون و گِل ما را شبيه گربه رقصاندند
هوا کم بود...درحلقوم بوتيمار رقصيديم

براي شادمانيِ فلان سلطان غزل خوانديم
براي ميهمانيِ فلان سردار رقصيديم

طناب سربه داران را تکان داديم با لبخند
کلاغاني شديم و روي چوب دار رقصيديم

مترسک هاي غمگيني شديم و درکنار هم
براي شادي چشمان گندمزار رقصيديم...

 


حامد ابراهیم پور

(از مجموعه شعر :آلن دلون لاغر مي شد و کتک ميخورد-
انتشارات فصل پنجم-1390)
*ابرشلوار پوش:ولادميرماياکوفسکي

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 423

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 


صداي خنده ي يک خانم جوان شده بودي
مرا صدا کردي... باز مهربان شده بودي
مرا صدا کردي...روي خاک سرد نشستم
سپس درآمدي از گور خود، جوان شده بودي
مرا گرفتي و در چشم هات باد ميامد
شبيه بارش يک برف ناگهان شده بودي...

شبيه خم شدن شانه هاي لاغر يک کاج
پس از تحمل بوران ِ بي امان شده بودم
شبيه لرزش يک برکه از خيال زمستان
شبيه وحشت يک شاخه، در خزان شده بودم
شبيه پرت شدن از در ورودي کافه
پس از شکستن يک مشت استکان شده بودم!
دليل کف زدن چند تا مخاطبِ راضي
براي مردن يک ضد قهرمان شده بودم!
شبيه لرزش دستان بي تحمل راوي
پس از نوشتن پايان داستان شده بودم...

صداي آمدن روزهاي آخر دنيا
صداي قاصدي از آخر جهان شده بودي
مرا گرفتي و مي خواستي که شعر بخواني...
صداي خواندن يک قوي نيم جان شده بودي
شبيه مردن گلبرگ هاي يک گل مريم
شبيه مردن يک بوسه در دهان شده بودي
مرا رها کردي...روبروي ابر نشستي
شروع ريختن سقف آسمان شده بودي
شروع واشدن صبحگاهيِ گل سرخِ
مسافري از آن سوي کهکشان شده بودي
به سويت آمدم...
از پشت ابر، روز درآمد
ميان دستم يک مشت استخوان شده بودي...

 


حامد ابراهيم پور
از مجموعه:براندويي که عرقگيرخيس پوشيده
نشرفصل پنجم-1392

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 361

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

دوري کني از نور ، از تقويم، از ساعت
خلوت کني با سقف،با ديوار، با خانه!
خاموشي خود را بيندازي جلوتر.. بعد
روشن کني سيگار خود را قبلِ صبحانه !
*
پنهان شوي درخود، شبيه فيل تنهايي
که از صداي خنده ي يک موش مي ترسد
پنهان شوي...مانند جنّ لاغري باشي
که از سکوت خانه اي خاموش مي ترسد
*
ساکت بماني و تو را آخر بيندازند
مانند عکسي سوخته از قاب ها بيرون
چون خرده سنگي قي شوي از کوه ها پايين
مثل نهنگي تف شوي از آب ها بيرون
*
بي دردسر در فکر پايان خودت باشي
مثل فرود يک پشه در قوريِ چايي
مثل سقوط قوطي نوشابه اي در جوي
يا خودکشي سوسکي در زير دمپايي !
*
مانند روحي نيمه شب خود را بترساني
مثل سگي ولگرد در تعقيب خود باشي
چون قتلِ آدم برفيِ آواره اي در نور
چون مرگ گنجشکي ميان حوض نقاشي
*
باور نمي کردي ولي، چشمان بوفي کور
درتکه هاي خوني آيينه ات باشد
هر شعر تازه در دلت يک زخم تکراري
هر عشق تازه خنجري در سينه ات باشد
*
ديگر دلت مانند يک پيغمبر مايوس
در چاه يک کابوسِ ِ بي تعبير افتاده
خود را به هرسو مي زني، راه نجاتي نيست
چون يک مگس که پشت شيشه گير افتاده...
*
پايين کشيدي پرده ها را .. دربها قفلند
داري کتابي تازه قبل از خواب مي خواني
تنها نشستي... شير گاز خانه ات باز است
تنها نشستي، وغ وغِ ساهاب مي خواني...
*


حامد ابراهيم پور


آلن دلون لاغر ميشد و کتک ميخورد
فصل پنجم-1390

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 274

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

هميشه شکل خودش بود: ساده و بدوي
هميشه ربط زيادي به من نداشته بود

هميشه فکر دويدن، هميشه فکر سفر
شبيه چلچله اي که وطن نداشته بود

دوباره جنگ نکرده شکست خورد، ولي
در آرزوي نبردي دوباره بود دلم

هزارمرتبه آتش گرفت و دور افتاد
شبيه پيرهني پاره پاره بود دلم

هميشه حسرت قدري عزيز بودن داشت
که چاه کن شد و تعبير خواب يادش رفت

دل شکسته ي من بند باز پيري بود
که راه رفتن روي طناب يادش رفت

هميشه دلهره ي ديگران به او ميگفت
به فکر تيغ نيوفتد ، دوباره سم نخورد

چگونه امکان دارد که زندگي بکني
و حالت اصلا از زندگي بهم نخورد !

 

 

حامد ابراهيم پور

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 433

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


فرار کردم و پشت سرم به مويه روانند
هزار خاطره ي پشت سر گذاشته ي من
چقدر آخر هر شعر ِ نيمه کاره بميرم
چقدر گريه کند دختر نداشته ي من
*
چقدر دل زده بالا نياورم همه ي عمر
ميان سرزنشِ روز و روزگار ،سرم را
چقدر زندگي ام را به وهم ِ شعر ببازم
ازين که هست ،سرافکنده تر کنم پدرم را
*
چقدر گوشه ي آيينه روسپيد نباشم
چقدر روزي ازين طالع سياه بگيرم
چقدر در پي تو کوچه کوچه راه بيفتم
زنان شهر تو را با تو اشتباه بگيرم
*
چقدر صبر کنم دست روزگار دوباره
بيايد و بزند مثل قبل توسري اش را
چقدر خط بکشم روي ديگران که برادر
به ضرب خنجر ثابت کند برادري اش را
*
تو رفته اي و دلم زندگي نخواسته... گرچه
حساب خود را با روزگار صاف نکردم
تو رفته بودي و اين شعر را براي تو گفتم
به دوست داشتنت گرچه اعتراف نکردم
*
به جاي هردويمان گريه کن...براي تو سخت است
پس از شنيدن اين روز و حال گريه نکردن
به من اجازه بده مثل قبل اشک نريزم
به احترام سي و پنج سال گريه نکردن...

 

 

حامد ابراهیم پور

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 449

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


1)
باز او را نشاند پيش خودش ،سر راهش دوباره دام گذاشت
قهوه آورد زن ... تعارف کرد : مرد برخاست ،احترام گذاشت
زن به چشمان مرد خيره شد و... زير لب گفت : دوستت دا...بعد
قهوه اش نيمه کاره بود که رفت...جمله را باز ناتمام گذاشت
2)
مرد مهمان نواز خوبي بود،خانه را باز آب و جارو کرد
پرده ها را کنار زد، خنديد...چاي تا دم کشيد ،شام گذاشت
حرفها ،بوسه ها حرام شدند،شمع ها پشت هم تمام شدند
نيمه شب بود، زن نيامده بود،پشت هم زنگ زد، پيام گذاشت!
چاي ها يک يک از دهان افتاد، ماه کم کم از آسمان افتاد
صبح شد،چاي ريخت ،در ليوان چند مشتي ديازپام گذاشت...
3)
شاعر از رنج متن بيرون بود،خواست يک جزء داستان باشد
بعد زل زد به بيت بالايي : روي اين سطر نردبام گذاشت ...
از رديف گذاشت بالا رفت... خانه ي مرد بيت سوم بود
چند تا سرفه کرد اول سطر ...ته خط چند تا سلام گذاشت:
(گفت :اين سيب،سهم دست تو نيست ،دست کم توي شعر،محکم باش
بي تفاوت به رنگ قافيه شد ، داد زد: کم نيار! آدم باش !)
**
مرد را سطر بعد پيدا کرد...خواست اين شعر را نجات دهد
مگر آن زخم کهنه فرصت داد؟ مگر اين گريه ي مدام گذاشت...

 

 

حامد ابراهیم پور
(از مجموعه"با دست من گلوي کسي را بريده اند-نشر شاني-1389)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 488

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

جنگل: کوير ِ يائسه ...دريا:خون
با اين زمين ِ سوخته ،باران قهر
دنبال چشم هاي تو مي گردم
در کوچه هاي گم شده ي اين شهر
**
شهر هزار قافله ي مُرده
شهر سکوت، شهر حرامي ها
شهر جنازه هاي زمين مانده
شهر تفنگ ها و نظامي ها
**
شهر زمين مضطرب ِخوني
شهر کبوتران کتک خورده
شهر هزار شاخه گل بي سر
شهر هزار باکره ي مرده
**
جايي براي بوسه، براي عشق
جايي براي شعر نوشتن نيست
اين شهر را به ياد نمي آرم
اين شهر ،شهر کودکي من نيست
**
اين شهر را به ياد نمي آرم
شهر هزار پاره ي پوسيده
شهر غريوهاي هدر رفته
شهر سوال هاي نپرسيده
**
تکرار اين تهوعِ هرروزي
سرگيجه هاي اين شب افيوني
نعش هزار کاکلي ِ غمگين
زير هزار پنجره ي خوني
**
از هر طرف که چشم بدوزي :نعش
اين شهر آشيانه ي گرگي شد
از هر طرف که فکر کني : ديوار
تهران سياه چال بزرگي شد...
**
چون استخوان له شده گنديدم
چون نعش بو گرفته ورم کردي
تهران تو را گرفت ، گمت کردم
تهران مرا گرفت ، گمم کردي
**
آخر بدون عشق ،زمين خورديم
وقتي که مرگ ، پلّه ي اول بود
وقتي جواب بوسه يمان شلاق
وقتي جوابِ شعر ،مسلسل بود
**
ترسيدم و سکوت مرا پُر کرد
فرياد مي نوشتي و چک خوردي
در پيش چشم هات عقب رفتم
در پيش چشم هام کتک خوردي...
**
تهران تو را گرفت ، تو را بلعيد
تهران نه ! آرواره ي گرگي بود
من را مچاله کرد، مرا انداخت
تهران زباله دان بزرگي بود...

 


*حامد ابراهيم پور
از مجموعه شعر"با دست من گلوي کسي را بريده اند"نشرشاني-1389

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -4 , | بازديد : 462

صفحه قبل 1 صفحه بعد