تبلیغات اینترنتیclose
اشعارحامد ابراهیم پور -2
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


عشق ما
زن لاغري بود که هر روز
در پاشنه ي کفش هاي تو پنهان مي شد
پياده رو
مثل صندوقي قديمي
تو را بلعيد
و من
هزار بار هم که دور خودم بچرخم
پيچِ شمران باز نمي شود...

تو بيشتر وقتها مريض بودي
شبيه ساعت ِمچي من
که هر روز
وقت رفتن تو را
دو بار نشان مي دهد...

حالا چراغ را خاموش کن
اصلا نمي شود
از تو گفت و به خستگي فکر نکرد
مثل اينکه بنشيني و
دو تا فيلم را با هم تعريف کني !

 

حامد ابراهیم پور

(از مجموعه شعر"دور آخر رولت روسي-نشر فصل پنجم-چاپ بهار1393)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 397

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


من شاعرم..نه! کاتب وحي ايي که
بر کاغذ و دوات خودش قي کرد !
من شاعرم...پيامبري مطرود
که روي معجزات خودش قي کرد !
*
من شعر مي نويسم ،مي جنگم
با سرنوشت شومم، تقديرم
يک بيت تا ببارد ،مي سوزم
يک شعر تا بيايد ، مي ميرم
*
درجبر زنده بودم ،اما نه!
اين شعر جاي فلسفه بافي نيست
سنگم زدند ،بي وطنم کردند
اينها براي مرگم کافي نيست!
*
بي اسم و ايسم ، فلسفه ام شعر است
يک کوچه ،يک دوراهي ِ بن بستم!
من زخم خورده بودم ،پس بودم!
من شعر مي نويسم ،پس هستم!
*
خورشيد با غرورش،با نورش
اندازه ي اتاقم روشن نيست
من شعر مينويسم ،اين دنيا
اندازه ي قدم زدن من نيست
*
من شعر مينويسم و مي ميرم
از موريانه اي که تنم را خورد
ابري که آسمان مرا گم کرد
موشي که نقشه ي وطنم را خورد
*
در خواب مي نويسم ،يعني شعر
در من جنازه اي ست که جان دارد
من شعر مي نويسم ،يعني مرگ
هر روز در تنم جََرَيان دارد...
*
تکرار زخم هاي خودم بودم
چيزي شبيه زندگي من نيست
من آخرين دليل خودم هستم!
من شاعرم ...و شعر فروتن نيست!
*
بي خانه ،بي دليلم، بي نامم
درگير ننگ و نام نخواهم شد
من شعر مينويسم ،مي جنگم
من شاعرم...تمام نخواهم شد...

 

 

حامد ابراهيم پور

از مجموعه

با دست من گلوي کسي را بريده اند-نشر شاني-1389

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 287

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

دو زن
اپيزود اول:
به هاله ي قرمز دور چشم غمگينت
به راه رفتن با گام هاي سنگينت

به بسته هاي به هم خورده داخل کابينت
به فلفل و نمک و چاي و جوش شيرينت

به خانه اي کوچک در قبال تسليم ات
به خرجي اندک در ازاي تمکين ات

به اينکه درهمه روزهاي شکل هم ات
جهان هميشه گرفته ست دست پايينت

به چيزهايي ازين دست فکر ميکردي
عميق تر ميشد زخم هاي چرکينت

غذا بپز
جارو کن
بخواب
رخت بشوي
شبيه حيواني داده اند تمرينت

ميان جارو کردن،
پياز داغت سوخت!
لباس مي شستي...
ته گرفت ته چينت!

حساب کردي روي دوباره ديده شدن
به اشک مردم در سالگرد تدفينت

زبان فندک آتش گرفت
کوچه گريخت
و خانه ها را پر کرد بوي بنزينت ...

اپيزود دوم :
به سايه اي آبي زير چشم غمگينش
به چند تار بد آورده لاي موچينش

به طرح اندام خسته ي مچاله شده
ميان مانتوي طرح دار پرچينش

به قر ص هاي جلوگيري تمام شده
به جعبه ي خالي با حروف لاتينش

به شهر تهران و چند تا مسير فرار
به ترمينال و ميدان آرژانتينش

به اينکه بيشتر مردهاي زندگي اش
شبيه آوازي کرده اند تمرينش

به نامه هاي خداحافظي جمع شده
به خط در هم ماتيک و اشک پايينش

به اينکه زندگي اش سخت و کند ميگذرد
شبيه رد شدن روزهاي پيشين اش

به درد سوزن و آرامبخش تجويزي
به اينکه اصلا کافي نبود مُرفينش

به چيزهايي ازين دست فکر ميکرد و
شکسته تر ميشد بغضهاي سنگينش...

به فکر رفتن بود و هنوز پر ميزد
پرند ه اي زخمي زير چرخ ماشينش

به فکر رفتن بود و ...
به دره فکر نکرد
و سهم آتش شد روسري خونينش...

 

 حامد ابراهیم پور

پ.ن: شعر دوزن زندگي دو زن از طبقه مختلف را به تصوير ميکشد که در نهايت سرنوشتي مشترک را انتخاب ميکنند.اين شعر براي چاپ در کتاب آخر من مجوز نگرفت.

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 378

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

وسط خون و گريه مي افتي
پدرت ايستاده پشت در است
آل زير لحاف مي خندد
قابله داد مي زند : پسر است !

شير پر! روز بعد ، مادر پر !
بعد از آن جنگ شد ، پدر پرپر!
خانه پر! شهر پر! جواني پر!
زندگي بازي کلاغ پر است...

درد داري ، ولي نمي ميري...
بند نافت به درد بسته شده
از غم و ترس، درس مي گيري ...
پدرت روزگار بي پدر است...
*
زندگي چند پرسش ديني ست
زندگي جنگ هاي آييني ست
زندگي نيست...شهر سوخته اي
بعد ِ نفرين يک پيامبر است

گفتي از زندگي و چک خوردي...
کار کردي ،ولي کتک خوردي
وسط انقلاب و آزادي
يک خيابان به نام کارگر است !

به صداي اتاق مشکوکي
به نفس هاي داغ مشکوکي
مزه کردي و عاشقي مثل ِ
خوردن زهرمار با شکر است....

*
مي روي قصه را تمام کني
مي روي روي چارپايه و بعد
از نفس هاي مرگ مي ترسي
ترست از زندگي زياد تر است...

 

حامد ابراهیم پور

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 342

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

درخواب بود... مثل سري که بدن نداشت
مثل زني که جرات عاشق شدن نداشت

در شرم ... مثل تازه درختي که ناگهان
يک صبح برگريز لباسي به تن نداشت

مثل پرنده اي که قفس باورش نکرد
مثل جنازه اي که اميد کفن نداشت

اين ارض ِ دست چين شده، موعود ما نبود
اين سرزمين سوخته، بوي وطن نداشت

پايان کار، مسخره ي گرگ ها شديم
آغاز قصه يوسف مان پيرهن نداشت

ديو سپيد هرچه که بود و نبود، برد
افسوس... شاهنامه ي ما تهمتن نداشت

 

حامد ابراهيم پور

-پاييز 1378
دروغهاي مقدس-نشرپرنده-1387)

پ.ن:اين شعر البته خيلي قديمي ست.به وقايع سال 78و ايام دانشجويي من برميگردد.اما هگلي هم که نگاه کنيم ،تاريخ مدام در حال تکرار خود است و درگورخفته بودن نجات دهنده ،مشمول مرور زمان نميشود !

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 442

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

باران به روي پنجره هاشور مي زند
باران گرفته است و دلم شور مي زند

در حسرت نوشتن يک شعر تازه ام
بگذار تا به حرف بيايد جنازه ام

از خواب هاي يخ زده بيرون بکش مرا
از اين تن ملخ زده بيرون بکش مرا

در خاک تکه هاي تنم را نشان بده
با خود مرا ببر...وطنم را نشان بده

نگذار راه آمدنم را عوض کنند
نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند

نگذار تا اسير شوم توي پيله ام
بي آبرو شوند زنان قبيله ام

نگذار دين هراس بريزد به دين من
نگذار چاه نفت شود سرزمين من

نگذار زخم هاي تنم بيشتر شود
نگذار رودخانه ي من بي خزر شود

من را ببر...ازين تن مطرود خسته ام
از اين اتاق هاي مه آلود خسته ام

دست مرا بگير ... جهان را نشان بده
با من برقص...پيرهنت را تکان بده

با من برقص روي صداها و زنگ ها
با من برقص روي زبان تفنگ ها

با من برقص روي جهان هاي گم شده
با من برقص...با ملوان هاي گم شده

با من برقص روي تن بند ِ رخت ها
با من برقص زير تمام درخت ها

با من برقص در ته بن بست هاي من
با من برقص...با بند ِ دست هاي من

دارند تکه هاي مرا بند مي زنند
زنجيرهاي من به تو لبخند مي زنند

به گوشه هاي خوني ِ تاريک تر بيا
از من نترس...امشب نزديک تر بيا

نزديک باش...با هيجانم شريک شو
در تکه تکه کردن نانم شريک شو

در من هزار ياغي شمخال مي زنند
در من پرندگان جهان بال مي زنند

فکري براي کندن دندان گرگ کن
سلول انفرادي من را بزرگ کن...

 

 

حامد ابراهيم پور

(از مجموعه"با دست من گلوي کسي را بريده اند"نشرشاني-1389)

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 556

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

اينجا دو تا دختر بچه
دنباله ي لباست را گرفته اند
اينجا زن هاي فاميل
قند مي سايند
بالاي سرت
اينجا آقا سوال مي پرسد
بار اول جواب مي دهي
-مادرت لبهايش را گاز مي گيرد !-
اينجا عکاس
دارد دورت مي چرخد
کليک
کليک
کليک
اينجا ...

تلويزيون را خاموش مي کني
چراغ را خاموش مي کنم
پشت به هم مي کنيم
مي خوابيم...

 

حامد ابراهیم پور

 

(از مجموعه شعر دهم من "دور آخر رولت روسي" نشر فصل پنجم-)


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 380

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |


تو را در خانه هاي خلوت منحوس گم کردم
تو را درکوچه هاي شهر بي فانوس گم کردم

تو را در سال قحطي، سال بلوا، سال بيماري
تو را در روزهاي حصبه و تيفوس گم کردم

تو در خوارزم پشت خنجر تاتار جاماندي
تو را درگنجه زير چکمه هاي روس گم کردم

تو را درهشت سال سرخ بي تقويم، بي تحويل
تو را درهشتمين بازوي اختاپوس گم کردم...

تو را در بزم رومي، سکه هاي قلب بغدادي
تو را در خواب هاي عصر دقيانوس گم کردم
*
مرا گم کردي و در غارهاي دور خوابت برد
مرا گم کردي و دراين شب ديجور خوابت برد

شغالان ساقهايت، خوشه هايت را هرس کردند
ميان باغ هاي خشک بي انگور خوابت برد

دعا کردي و رنگ ريشه هايت برمکي ميشد
دعا کردي و زير سايه ي ساطور خوابت برد

گل پيراهنت در چادر چنگيز يخ مي زد
دعا خواندي و در آغوش نيشابور خوابت برد

دعا مي خواندي و رنگ خليجت پرتغالي شد
شبيه نوعروسي لابه لاي تور خوابت برد

کفن گم کردي و دستان مَحرم سنگسارت کرد
دعا مي خواندي و در رخوت کافور خوابت برد...
*
کسي را آخر اين مصرع مايوس گم کردم
کسي را اولِ اين شعر نامانوس گم کردم

شماري گاو لاغر چند گاو چاق را خوردند!
چه تعبيري... تو را درچاه اين کابوس گم کردم

تو را درشهر چاقو، شهر الکل، شهر بي خوابي
تو را درشهر خون و سوزن و ويروس گم کردم

براي زنده بودن برکه اي آرام مي خواهم
پريِ کوچکي را توي اقيانوس گم کردم...

 

 

حامد ابراهیم پور

 

پ.ن : اين غزل سال 91 توسط انتشارات فصل پنجم در کتاب "آلن دلون لاغر مي شد و کتک ميخورد " من به چاپ رسيد. يک سال بعد از آن چند غزل با فرم و محتواي بسيار نرديک به آن و چند شعر ديگر من ازين کتاب (تطابق در وزن و رديف و قافيه و محتوا و...با اين شعر و شعرهاي ديگري ازين کتاب و کتابهاي ديگر من )، توسط يکي از دوستان نوشته و در کتابش چاپ شد.اعتراضاتي هم از گوشه و کنار دنياي حقيقي و مجازي و هم چنين از ناحيه خودم صورت گرفت و مقالاتي هم دراين ارتباط نوشته شد که البته مفيد فايده نبود! من هم که ذاتا اهل جنجال و حاشيه سازي نيستم ،بالطبع اصلا بي خيال موضوع شدم.اين توضيح را اينجا نوشتم تا دوستاني که آن کتاب مظلوم را از من نخوانده اند ، پيش زمينه ي ذهني داشته باشند و اگر آن نمونه ها را پيش ازين ديده يا شنيده اند ، لااقل اورژينالش را هم اينجا بخوانند

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 407

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |


براي بال و پرم ،ارتفاع روز کم است
براي رفتن من ،آسمان هنوز کم است

تو لااقل بزن و دور شو ،به خاطر من
برو سفر به سلامت ،برو مسافر من...

نگو زمين به هم آمد، زمانمان گم شد
هوا سياه شد و آسمانمان گم شد

نگو که رفتن پايان ماجراست رفيق
خدا بزرگتر از دردهاي ماست رفيق

فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود
شب از سماجت اين آفتاب خسته شود

به حرف دور و برت گوش مي کني گل يخ
مرا دوباره فراموش مي کني گل

دوباره سرخ ، دوباره سپيد خواهي شد
و قهرمان رماني جديد خواهي شد...

 


حامد ابراهيم پور

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 23

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


ده بار ديگر خواندن مکبث
صدبار ديگر خواندن کوري
از آخر ميدان آزادي
تا اول ميدان جمهوري
¨
ما زندگي کرديم و ترسيديم
در روزهاي سرد پر تشويش
در ايستگاه متروي سرسبز
در ايستگاه متروي تجريش
¨
ما عاشقي کرديم و جان داديم
در کوچه هاي شهر بي روزن
در کافه هاي دُور دانشگاه
در پله هاي سينما بهمن ...
¨
ما زندگي کرديم و ترسيديم
ما زندگي کرديم و چک خورديم
ما توي هر چاهي فرو رفتيم
ما توي هر شهري کتک خورديم
...
مانند يک باران بي موقع
در روزهاي اول خرداد
مثل دو تا کبريت تب کرده
در پمپ بنزين اميرآباد
...
مانند يک خنياگر غمگين
که از صداي ساز مي ترسيد
مثل کلاغ مرده اي بوديم
که ديگر از پرواز مي ترسيد
¨
عشق من و تو قطره خوني که
از صورتي نمناک افتاده
عشق من و تو لاک پشتي که
وارونه روي خاک افتاده
¨
عشق من و تو مثل حوضي تنگ
جا کم مياورد و کدر مي شد
مانند يک نارنجک دستي
در کوچه گاهي منفجر مي شد
¨
عشق من و تو مثل گنجشکي
از لانه اش هربار مي افتاد
عشق من و تو قاب عکسي بود
که هرشب از ديوار مي افتاد
¨
مثل دو تا اعدامي تنها
تا لحظه ي آخر دعا کرديم
ما لاي زخم هم فرو رفتيم
ما توي خون هم شنا کرديم
...
ما خاطرات مبهمي بوديم
که روز وشب کم رنگ تر مي شد
ديوارها را هرچه مي کنديم
سلول هامان تنگ تر مي شد
¨
مثل دو ماهي - قرمز مغرور
تا آخر دريا جلو رفتيم
ما عاشقي کرديم و افتاديم

 ما عاشقي کرديم و لو رفتيم ...

 

حامد ابراهیم پور

(چهارپاره اي از دفتر دوم مجموعه شعر" براندويي که

عرقگير خيس پوشيده انتشارات فصل پنجم-پاييز 1392)
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -2 , | بازديد : 401

صفحه قبل 1 صفحه بعد