تبلیغات اینترنتیclose
اشعارحامد ابراهیم پور -1
پیچک ( حامد ابراهیم پور )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

مي آمد از گذشته ي من يك پري سرخ
با كفش هاي مخملي و روسري سرخ

مي آمد از غروب شبيه ستاره ها
با آن دو گيس بافته، آن گوشواره ها

با آن دهان با نمكِ ترشِ ليته اي
با دامن سپيد و سياه شليته اي !

با چشم هاي وحشي حالي به حالي اش
با بوي تند پيرهن پرتغالي اش

در باد مي گذشت -شبيه غزال ها-
دور از نگاه هرزه ي ايل شغال ها

با كوزه اي به دوش، به راه قبيله اش
با چشم هاي شرقي بي شيله پيله اش

من در ميان خاطره ها آه ... گم شدم
در لحظه هاي كوچك دلخواه گم شدم :

در كشتزار، غلت زدن بين پنبه ها
گردش ميان باغ، غروب دو شنبه ها

دلشوره هاي لحظه ي موعود بعد ِ شام
ديدارهاي نيمه شبي روي پشت بام !

دل را به دست عشق سپردن كنار هم
روزي هزار مرتبه مُردن كنار هم !

در گوش هم تمام شب از عشق دم زدن
با چتر بسته موقع باران قدم زدن

پر بود تخت خوابِ من از بوي پرتغال
با خاطرات دختركي با لبان كال !
**
نقّاش بخت ، طرح غمي تازه مي كشيد
در ما، غمي گداخته خميازه مي كشيد

يك روز برف آمد و سر زد به ساقه مان
رعد آمد و تگرگ تبر زد به ساقه مان

خورشيد گم شد و شب موعود مست ها
شب آمد و جماعت قدّاره دست ها

اندوه مبهمي همه جا را گرفته بود
دودي جهنّمي همه جا را گرفته بود

ما در ميان خون و هياهو رها شديم
در تيغه هاي خوني چاقو رها شديم

در زخم هاي سرخ تن مردهاي ده
در پرسه ي شبانه ي ولگردهاي ده

در بچه هاي كوچك يك مشت استخوان
در دست هاي خوني مزدورهاي خان !

در ميو ه هاي باغچه كه چيده مي شدند
در دختران كوچه كه دزديده مي شدند!

در حاصل زمين شما كه به باد رفت
در عيد و هفت سين شما كه به باد رفت

در ساعتي كه خانه فرو ريخت، در شكست
آوار بود و شانه ي پير پدر شكست

در ساعتي كه گلّه ي ما را شغال برد
مام مرا به وقت اذان تو آل برد !

طاعون و باز خنده چركين موش ها
اشك تو و تبسّم آدم فروش ها

جلادهاي دهكده ما را كتك زدند
بر گونه هاي كوچك خيس تو چك زدند

با خنده چشم هاي تو را داغ مي زدند
بر شانه هاي خيس تو شلاق مي زدند

در خون شكسته شد گره مشت هاي تو
من بودم و شكسته شد انگشت هاي تو

من بودم و تو را همه ي شب كتك زدند
من بودم و به صورت خيس تو چك زدند

يك ديو دست هاي سپيد تو را شكست
پشت برادران شهيد تو را شكست

تو چنگ روي صورت جلادها زدي
تو باز گريه كردي و من را صدا زدي

من، زار مرده بودم و گوشم نمي شنيد
انگار مرده بودم و گوشم نمي شنيد

اي كاش... كاش... كاش پشيمان نمي شدم
اي كاش مرده بودم و پنهان نمي شدم

تو گم شدي ميان تمام گذشته ها
در ردّ پاي يخ زده ي بر نگشته ها

تو رفتي و صداي تو در گوش هاي شهر
خون تو در گلوي سياووش هاي شهر

ماييم و روزهاي مه آلود رد شده
در جستجوي خاطره هاي لگد شده

ما مانده ايم و وسعت خونين گورها
با خنده هاي منجمد مرده شورها

هم پاي زخم هاي تو طاقت نداشتم
بوي تو بود و باز لياقت نداشتم

ديگر ميان نکبتشان جا شدم رفيق
حالا درست شکل همين ها شدم رفيق

حالا منم ... و سجده ي چرک گرازها
در تار و پود خوني اين جانمازها

حالا منم و اين دل بد بوي لك زده
در ازدحام ثانيه هاي كپك زده

حالا من و توهّم فتح سراب ها
خوابيده زير چکمه ي عاليجناب ها

من مانده ام و وسعت دردي قبيله اي
با خاطرات دخترک چشم تيله اي...

 

حامد ابراهیم پور

تير ماه 1379
(مثنوي "شبح يک" از کتاب دروغ هاي مقدس-نشر پرنده 1387)

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 500

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


زندان آن زن
مانتوي قرمزش بود
زندان آن پليس ها
ماشين سياه شان
زندان پدرم
کت و شلوار راه راهش بود
که راه اداره را فراموش نمي کرد
زنداني هاي زيادي
در خيابان راه مي روند
با تلفن حرف مي زنند
سيگار مي کشند
مثلا آن زن
زندانش آشپزخانه ي کوچکي ست
يا آن مرد
که زندانش را در آغوش گرفته
و دنبال شير خشک مي گردد
يا آن چند نفر
که زندانشان اتوبوسي ست
که هر روز شش صبح
به سمت کارخانه مي رود...

زندان من و تو اما
تخت خوابي دو نفره بود
که روزها از آن
فرار مي کرديم
و شب ها
ما را باز مي گرداندند
چراغ ها که خاموش مي شد
زير ملحفه اي راه راه
خود را به خواب مي زديم
تا صداي گريه ي
هم سلولي مان را نشنويم ...

 

حامد ابراهیم پور

(از مجموعه " دور آخر رولت روسي " انتشارات فصل پنجم)

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 522

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


تنهايي من رنگ غمگين خودش را داشت
يک جور ديگر بود، آيين خودش را داشت

تنهايي من بوي رفتن ، طعم مردن بود
تنهايي ام ردّ طنابي دور گردن بود

بعضي زمانها پا زمين ميکوفت، لج ميکرد
وقت نوشتن دستهايم را فلج ميکرد

بعضي مواقع دردسر ميشد، زيادي بود
بعضي مواقع يک سکوت غيرعادي بود

در سينه مثل نامه اي تاخورده مي خوابيد
تنهايي من با زناني مرده مي خوابيد

تنهاتر از تنهايي يک شهر سنگي بود
غمگين تر از اعدام يک مجروح جنگي بود

گاهي شبيه تنگِ بي ماهي کدر ميشد
گاهي مواقع در خيابان منفجر ميشد

گاهي شبيه مرگ يک سرباز عاصي بود
گاهي فقط آرامش تير خلاصي بود

گاهي شبيه بره ي ترسيده اي مي شد
يا خاطرات گرگ باران ديده اي مي شد

هربار چون آيينه اي در روبرويم بود
هربار مثل استخواني در گلويم بود

گاهي مواقع داخل يخچال مي خوابيد !
بعضي زمانها پشت هم يک سال مي خوابيد!

گاهي شکار سايه ي بي حرکتي مي رفت
گاهي به جنگ آسياب خلوتي مي رفت

گاهي مواقع ريش ميزد، ادکلن ميزد
در پيش يک مهمان فرضي، پاپيون ميزد!

به زخمهايم گوش ميکرد و نظر ميداد
از مکث صاحبخانه پشت در خبر ميداد

گاهي مواقع بچه ميشد، کار بد ميکرد
هي فحش ميداد و دهانم را لگد ميکرد

گاهي فقط يک سايه ي بي رنگ و لرزان بود
مانند دود تلخ يک سيگار ارزان بود

بعضي مواقع يک سلاح آتشين مي شد
بعضي زمانها در دلم ميدان مين مي شد

مانند مويي داخل ليوان آبم بود
مانند نعشي زنده روي تختخوابم بود

هردفعه در حمام چشمم را کفي مي کرد
ديوانه ميشد، بحثهاي فلسفي مي کرد

گاهي مواقع زير تختم سايه اي ميشد
يا بي اجازه عاشق همسايه اي ميشد

بعضي مواقع مثل يک کبريتِ روشن بود
مانند يک چاقوي ضامن دار در من بود

مانند سمي توي خونم منتشر مي شد
چون گاز اشک آور درونم منتشر مي شد

در گوش من از گريه ي افسرده اي مي گفت
از غصه هاي جن مادر مرده اي مي گفت

هربار در خاکستر سيگار من پر بود
چون سکه توي جيب کت شلوار من پر بود

بعضي مواقع مست مي شد، بد دهن مي شد
توي صف نان عاشق يک پيرزن مي شد!

به عابران هي ناسزا مي گفت و چک ميخورد
از بچه هاي کوچه ي پشتي کتک ميخورد ...
**
گاهي اميدي، شانه اي، سنگ صبوري بود
گاهي سکوتِ خودکشي بوف کوري بود

تنهايي من تيغ سرخي توي حمام است
تنهايي من زخمِ شعري بي سرانجام است

تنهايي ام در هاي و هوي کوچه ها گم نيست
تنهايي من مثل تنهايي مردم نيست ...

 

 

حامد ابراهیم پور

از مجموعه شعر"آلن دلون لاغر مي شد و کتک مي خورد

انتشارات فصل پنجم-1391

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 372

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


اگر به جان عزيز تو غم نريخته بودم
اگر که زندگي ات را به هم نريخته بودم

اگر که دور تن ات دست من طناب نمي شد
اگر که خستگي ام بر سرت خراب نمي شد

اگر که در کفن زندگي اسير نبوديم
اگر که وارث اين درد ناگزير نبوديم

اگر که صاعقه بر سقف خيس خانه نمي زد
اگر به شانه يمان غصه تازيانه نمي زد

اگر که خستگي ام در تن تو تازه نمي شد
اگر که قلب تو تابوت اين جنازه نمي شد

اگر که سايه ي اين بي کسي بزرگ نمي ماند
اگر که خانه يمان آشيان گرگ نمي ماند

اگر من و تو درين زندگي غريب نبوديم
اگر که طعمه ي اين شهر نانجيب نبوديم

اگر دل تو ازين روزِگار رنجه نمي شد
اگر که روح تو در خانه ام شکنجه نمي شد

اگر کنار تو يک صفحه ي سياه نبودم
اگر براي توي يک راه اشتباه نبودم

اگر به من تن سبز تو قول سيب نميداد
اگر که روح تو نعش مرا فريب نميداد

اگر که بسته ي اين برزخ سياه نبودي
اگر کنار من اين قدر بي گناه نبودي

اگر هميشه فقط اين نبود زندگي ما
سکوت يک شب غمگين نبود زندگي ما

اگر که خاطر ه هامان نصيب باد نميشد
اگر دوباره اگرهايمان زياد نميشد...

قرار نيست به اين کوچه نوبهار بيايد
قرار نيست اگرهايمان به کار بيايد

قرار نيست کمي اتفاق خوب بيفتد
که پشت پنجره ي بسته مان بهاربيايد

قرار نيست که پايان قصه تلخ نباشد
ميان سفر ه يمان غيرِ زهرمار بيايد

قرار نيست کسي از ميان مردم دنيا
براي بردن اين نعش بي مزار بيايد

قرار نيست که فرداي نارسيده ي روشن
براي ديدن اين قوم سوگوار بيايد

قرار نيست که خوشبختي تلف شده ي ما
پس از تحمل يک عمر انتظار بيايد

دعا کنيم که اين شهر بي پرنده نماند
دعا کنيم زمستان شوم زنده نماند

دعا کنيم که هرشاخه شکل دار نگيرد
دوباره کوچه يمان بوي انفجار نگيرد

دعا کنيم که آينده بي فروغ نباشد
دعا کنيم دعاهايمان دروغ نباشد...

 

حامد ابراهیم پور

 

زمستان 79
(از مجموعه شعر آلن دلون لاغر مي شد و کتک مي خورد
انتشارات فصل پنجم

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 342

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

مرا ببوس که در آرزوي خانه نميرم
که مرد باشم و از بيم تازيانه نميرم

ببوس تا که درين حسرت محال نپوسم
مرا ببوس که در اين سياهچال نپوسم

مرا ببوس که در دوزخ سکوت نيفتم
مرا ببوس که در تار عنکبوت نيفتم

مرا ببوس که از انتقام گرگ نترسم
که از تلافي جادوگر بزرگ نترسم

شکستي و بت نشکسته را طواف نکردي
شکنجه بود،ولي باز اعتراف نکردي

تو ايستادي و من قوت لايموت گرفتم
تو زخم خوردي و من روزه ي سکوت گرفتم

چگونه بي تو ازين رنج جاودان بگريزم
مرا دوباره در آغوش خود بگير عزيزم...

 

 

حامد ابراهيم پور

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 419

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


بهار رفته ،گل ارغوان پرپر من
عروس ماهي ِ در خاک و خون شناور من

مرا ببخش اگر بازهم ندانستم
که چاله کنده سر راهمان برادر من

هميشه پچ پچمان را شنيده سايه ي تو
هميشه دسته ي خود را بريده خنجر من

تو رفته اي و هنوز آسمان نمي بيند
که گربه مي پرد از بام بي کبوتر من

تو را به گريه نوشتم که باز گم نشوي
ولي تمام نشد بازهم "کليدر" من !

به التماس من اين درب کهنه کنده نشد
هميشه شرم شکست است پشت خيبر من

تو را تنوره کشان سمت آسمان بردند
حريف ديو نشد دستهاي لاغر من

تمامي کلمات جهان کم اند هنوز
براي شرح غزل هاي گريه آور من...

 

 

حامد ابراهیم پور

1378

(چند بيت از يک غزل-دروغ هاي مقدس-چاپ دوم انتشارات فصل پنجم )


با محمود دولت آبادي بزرگ

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 338

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


هي پشت هم سيگار و موسيقي
تا بگذره روزاي دلگيرت

تو گريه ميکردي و ميخنديد
عکس کسي رو ميز تحريرت
***
ديوونگي،تنها شدن،مردن
اينا کنار خستگي ت هيچه

هرنيمه شب وقتي که را مي ري
تو خونه بوي مرده مي پيچه
***
تو آينه هرباري که مي افتي
پرتر شده برفي که رو موته

هرلحظه داري منفجر مي شي
وقتي سرت انبار باروته
**
تنها شدي،راه فراري نيس
تو موندي و صد تا در بسته

جا موندي و تنهاييات مثلِ
تنهاييِ يه کوچه بن بسته
**
جا موندي و دنيا برات تنگه
حتي توي تابوتتم جا نيست

روتو به هرسو ميکني مرگه
جايي براي پيرمردا نيست...
**
حس مي کني صدساله بيداري
تنها دواي غصه هات خوابه

سرگرميات سيگار و سردردن
تنها رفيقت قرص اعصابه
***
داري فرو مي ري...فرو مي ري
سردت شده...ساحل جقد دوره

تنها شدي و گريه هات مثلِ
اشک يه ماهي زير ساطوره...
***
شعرات همه روي زمين پخشن
شکل توئه نعشي که تو جوبه

تو کوچه ها بارون مياد ،اما
تو راديو گفتن هوا خوبه !

 

حامد ابراهیم پور

 

پي نوشت :

جايي براي پيرمردها نيست -فيلم تحسين شده ي اسکاري برادران کوئن

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 321

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


زني که آمد و با نصف دوم ديه رفت
زني که زاييد و با دو سکه مهريه رفت!

زني که مثل لباس نشسته تن مي شد
زني که با شوخي مادر وطن مي شد

زني که در سبد قرمز جهان گم بود
زني که سيب نمي شد،زني که گندم بود

زني که تنها مي شد،زني که طاقت داشت
به گريه کردن در نور ماه ،عادت داشت

زني که نان از دستان ديگري مي خورد
زني که قرآن مي خواند و توسري مي خورد

زني که با هر زاييدنش کفن مي شد
زني که از اول زن نبود،زن مي شد

زني که لاغر مي شد،زني که پوست نداشت
زني که چشمانش را زياد دوست نداشت...

 

 

حامد ابراهيم پور

(قسمتي از شعر دواپيزود زخم-

مجموعه شعر با دست من گلوي کسي را بريده اند نشر شاني-)

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 392

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

به خاطر سيگار و غذاي شب مانده
براي ديدن صدباره ي پدرخوانده

براي خاطر شعر-اين دکان رنگ رزي-
براي اين ادبيات فاخر عوضي

براي گفتن اين فحش هاي زير لبي
خداي گم شده در چند جمله ي عربي

براي مرگ-زن هرزه اي که مي آيد-
براي کشف زمين لرزه اي که مي آيد

براي يک بشقاب اضافه موقع شام
براي يک شبح قوز کرده در حمام

به رقص مرگ ميان تنت ادامه بده
نفس بگير و به جان کندنت ادامه بده...

 

 

حامد ابراهيم پور

از کتاب آلن دلون لاغر مي شد و کتک ميخورد

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 329

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

بي دليل ....

به هزار دليل دوستت دارم
آخرينش ميتواند
کيف کوچکت باشد
بازشده در جوي آب
يا وقتي که
گرفته بودي پيشانيات را
لبخند ميزدي...

آخرينش ميتواند
اولين بوسه يمان باشد
در آسانسور دانشگاه
يا همين تخمه شکستن يواشکي
توي سينما.

به هزار دليل دوستت دارم
آخرينش ميتواند
دستهايت باشد
روي صورت من
تا خدا و ابليس
اشک‌هايم را نبينند

يا روزي که
در ميدان ولي عصر
زمزمه کردي در گوشم:
قرار نيست هيچکس بيايد...


به هزار دليل دوستت دارم
آخرينش ميتواند
سرفه نکردنت باشد
روي سيگارهاي من
ميتواند
ناشيانه آشپزي کردنت باشد
ناشيانه عشقبازي کردنت...

به هزار دليل دوستت دارم
آخرينش ميتواند
لنگه کفش خونيات باشد
روي پيادهرو
وقتي تن ات را
روي دست ميبردند.

ميتواند حسرت گيسوانت باشد
براي بوسيدن آفتاب
وقتي با روسري خاکت کردند...

 

 

از مجموعه شعر"مرده ها خواب نمي بينند"

چاپ: نشر گردون/ آلمان -برلين 1389

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعارحامد ابراهیم پور -1, | بازديد : 392

صفحه قبل 1 صفحه بعد